Pages

Subscribe:

Ads 468x60px

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

آيا “احمدي نژاد” مبتلا به اختلالات شخصيتی است؟



تنفيذ حکم رياست جمهوري و در پیش بودن مراسم تحلیف و تشکیل دولت و با توجه به آنچه از سوی افرادی همچون آقاي شمس الواعظين در موردوضعيت رواني و عقلي احمدي نژاد مطرح شد، انگيزه اي شد براي پرداختن عميق‌تر به اين مسئله از ديدگاه علم روانشناسي و طرح اين پرسش مهم، که هر روز به ذهن ميليونها ايراني و غير ايراني خطور مي کند که آيا اصولا فردي که براي بالاترين پست اجرايي يک کشور هفتاد ميليوني مورد تنفيذ قرار مي گيرد از حد اقل معيارهاي جايگاه شغلي خود، يعني سلامت روان برخوردار است؟ براي پاسخ به اين سوال لازم است از معيارهاي تشخيص استاندارد روانشناسي مدد جست. براساس این معیارها، نیمرخ شخصیتی احمدی نژاد به اختلال شخصیت بسیار نزدیک است. لذا ابتدا سه نشانه عمده اختلال شخصیت که در احمدی نژاد بوضوح قابل مشاهده است را مورد بحث قرار داده و مصداقهایی از رفتار و گفتارهای او برای استناد معیارها ارائه می کنم. اختلالات‌ شخصيت اختلالات‌ شخصيت‌ گروهي‌ از حالات‌ رواني است‌ كه‌ بيماري‌ نیست، بلكه‌ خود را در شيوه‌هاي‌ رفتاري‌ نشان می دهد. خصوصيات‌ اين‌ اختلالات‌ عبارتند از الگوهاي‌ رفتاري‌ نسبتاً ثابت‌، انعطاف‌ناپذير و ناسازگار كه‌ به‌ بروز مشكلاتي‌ در رابطه با ديگربرقراري ارتباط‌ با ديگران‌ و مشكلات‌ شغلي‌ و قانوني‌ منجر مي‌گردد. مشکل اساسي در اين گونه اختلالات اين است که مبتلایان،‌ تصور مي‌كنند كه‌ الگوهاي‌ رفتاريشان‌ طبيعي‌ و صحيح‌ است‌. لذا هرگز بدنبال حل مشکل خود و در مان نيستند.

1. اختلال شخصيت خود شيفته؛

خود شيفتگان با احساس عميق «اهميت خود ، خود بزرگ بيني و نوعي بي‌نظير بودن» اختلال شخصیتی خود را نشان می دهند. اين افراد خود را آدمهاي خاصي مي‌پندارند و انتظار دارند بطور خاصي نيز با آنها رفتارشود. تحمل انتقاد بر ايشان سخت است و در مقابل آن خشمگين شده، فرد مورد نظر را به ناداني ، حماقت و عدم درک واقعيت» متهم مي‌کنند. خود را قوي، مشهور، داناترين و ... قلمداد کرده، انتظار اطاعت و پيروي دیگران را دارند. چون بزرگ بيني آنها در تضاد با واقعيت است ديگران نمي‌توانند خواسته‌هاي آنها را برآورده سازند. بنابراين روابط اجتماعي شان شکننده بوده و مسایل بین فردی، شغلی و فقدانهای زیادی ایجاد می کند که فرد مبتلا هیچ بینش و شناختی نسبت به آن ندارد. ملاکهاي تشخيص اختلال خود شيفته احساس نیاز شدید به تمجید و فقدان هم حسی، مهمترین شاخصه تشخیص خود شیفتگی خود بزرگ بینی است که در خیال و رفتار خود را نشان می دهد. این ویژگی از اوایل بزرگ سالی بروز پيدا مي کند و در زمینه های گوناگون وجود دارد. وجود پنج علامت از علائم زير براي تشخيص اين اختلال ضروري است:

1. احساس خود بزرگ بینی، مبنی بر مهم بودن خود و مبالغه کردن در معرفی خود، و نيزدستاوردها و استعدادهای خود است، این افراد بدون بدست آوردن موفقیت انتظار دارند که فردی برتر شناخته شوند.

2. اشتغال ذهني با تخيلات؛

3. اعتقاد به استثنایی و خاص بودن و باور به اینکه فقط افراد (یا نهادهای) استثنایی و خاص می توانند او را بفهمند و یا با او نشست و برخاست داشته باشند.

4. احساس، صاحب حق بودن يا شايستگي، يعني انتظارات غيرمنطقي براي مداراي خاص و مطلوب يا موافقت حتمي با توقعات خود را داشتن، که گاهي منجر به لجاجت و يک دندگي بيش از حد مي شود.

5. در روابط بين فردي استثمارگر بودن يعني براي رسيدن به اهداف خود از ديگران بهره‌کشي کردن فقدان حسّ همدلي و درک رنج ديگران و عدم تمايل به شناخت .

6.همانند سازي با احساسات ديگران، حس حسادت به ديگران يا اعتقاد به مورد حسادت ديگران بودن.

7 . نگرش يا رفتارهاي خود خواهانه و پرنخوت8 آنچه به طور جدی باید مودر توجه قرار بگیرد اینکه، ارتقاي موقعيت اجتماعي افراد خودشيفته براي جامعه خطرناک است. آن‌ها اميال ناكام و عقده‌هاى حقارت خود را مى خواهند به نوعى جبران كنند. اگر این اختلالات شخصیت در سطح خانواده باشد، مى خواهند خانواده‌اى را در جهت اميال خود بكشند و امكانات خانواده فقط در خدمت اهداف آن‌ها باشد. اما متأسفانه وقتى این افراد تجلى اجتماعى پيدا مى‌كنند، می خواهند جامعه را به دنبال اهداف و ايده‌هاى تخيلى خود بكشانند. مثلاً اين‌كه ما بايد قدرت مطلق باشيم و همه بايد سپاسگزار ما باشند. ما بهترين حكومت را داريم. باور به مطلق بودن يك ايده نارسيستيك بوده و به معني ناديده گرفتن توانايي‌هاى ديگران است، چرا كه مطلق بودن، در ذات خود نفى ديگران است. كارى كه يك نارسيسيسم مى‌كند، همين است؛ وقتى خودش كم مى‌آورد، شروع به بى‌اعتبار كردن ديگران مى‌كند تا خودش به بلندترين درجه برسد. گرچه اين شيوه در سطح زندگى فردى، مشكلاتى دارد. اما حضور خودشيفتگى در سطح جامعه آسيب‌هاى بيشترى را به همراه دارد.

عوارض اجتماعى خودشيفتگى در مسئولين:

اولين عارضه اجتماعى خودشيفتگى اين است كه به احساس برترى و محق بودن منجر مى‌شود تا مقررات بين‌المللى رعايت نشود. در اين حالت فرد يا سيستم در اجراى قوانين خود را مستثنى دانسته و هميشه از موضع برتر، قانون‌شكنى‌هاى خود را توجيه كند و اين يك احساس خودشیفتگی است. این باور دراین افراد قوی است که فکر می کنند جایگاه ویژه ای دارند و دیگران باید در برابر انها پاسخگو باشند در حالیکه خود را در برابر دیگران پاسخگو نمی دانند. این افراد شعارهای بزرگ می دهند بدون اینکه در عمل کاری انجام دهند.

حضور نارسيستيك‌ها درپست هاي بالاي اجتماعي و مديريتي ، مى‌تواند مسير جامعه‌ را تغيير دهد. فردى كه خود را مطلق مى‌بيند و ديگرانی نيز وجود دارند که این روحیه را در این افراد تقویت می کنند، حاضر به پذیرش اشتباه نیستند. این محق دانستن تفکر خود، براى يك جامعه بسيار خطرناک است.

2. اختلال شخصيت ضد اجتماعي (آنتی سوشال)

شيوع اين اختلال در مردان بین 3 تا 7% است. گزارشها نشان مي‌دهد شيوع اين اختلال در جمعيت زنداني ممكن است تا75 درصد برسد. ملاك‌هاي تشخيصي اين اختلال بسيار زياد و البته پيچيده هستند. براي نمونه می توان به ناتواني براي سازگاري با موازين اجتماعي در ارتباط با رفتار فرد مبتلا اشاره کرد. رفتارهای فريبكاري، دروغگويي مكرر، استفاده از نامهاي غيرواقعي، دغل کاري - -تحريك پذيري و پرخاشگري، كه با نزاع و حملات فيزيكي و کلامي مكرر تظاهر مي‌كند -بي احتياطي نسبت به ايمني خود و ديگران

-عدم احساس مسئوليت مستمر، ناتواني مكرر براي حفظ رفتار شغلي با ثبات ياعدم احترام گذاردن به تعهدات مالي

-فقدان احساس پشيماني، كه با بي‌تفاوتي يا دليل تراشي نسبت به قتل، آزار، بدرفتاري يا دزديدن مال ديگران تظاهر مي‌كند.

-اين افراد ممكن است دچار خودشيفتگي، افسردگي يا سادومازوخيسم( آزاردهنده آزار طلب) نيز باشند.

-در اين گروه خشونت، سوء مصرف مواد، خودكشي، صدمات جسمي، مشكلات قانوني، و بسياري ديگر از بيماريهاي جسماني به وفور رويت مي‌شود. اختلالات افسردگی

- دروغگويي مکرر در نابساماني شخصيتي ضداجتماعي از مهم‌ترين معيارهاي تشخيصي در نابساماني شخصيتي ضداجتماعي، عدم صداقت مانند دروغگويي مکرر، استفاده از نام‌هاي جعلي و کلاهبرداري از ديگران است. شخصيت‌هاي ضداجتماعي که دايما فريبکاري و دروغگويي مي‌کنند، بخش عمده مجرمان و قانون‌شکنان را تشکيل مي‌دهند. اين نابه‌ساماني شخصيتي، اگرچه فقط 2 درصد از بزرگسالان هر جامعه را مبتلا مي‌کند اما همان 2 درصد مي‌توانند مسوول دست‌کم 75 درصد جرايم و جنايات باشند. آنان به معيارهاي زندگي اجتماعي و قوانين آن تعهد و دلبستگي ندارند. انسان‌هاي ديگر را نه به عنوان هدف، بلکه فقط به عنوان ابزار و وسيله‌اي براي رسيدن به خواسته‌هاي فردي خودشان مي‌بينند و نسبت به انسان‌ها و جانوران، بي‌رحم و پرخاشگرند. در طيف شخصيت‌های ضداجتماعي، گروهي تحت عنوان «دروغگويان مرضي» قرار دارند که افرادي هستند خودخواه که ناسازگاري اجتماعي به صورت دروغگويي مفرط و گزاف و اغلب بي‌هدف و گاهي همراه با کلاهبرداري دارند. آنان در ظاهر، افرادي سليم‌الطبع، خوش‌مشرب، خوش‌بين و رقيق‌القلب به نظر مي‌رسند که تماس‌هاي اجتماعي برايشان آسان است. چرب‌زباني، رفتار مطمئن به خود، وقار عاريتي و ظاهر غلط‌ اندازي که ترتيب مي‌دهند، آنان را به سادگي به متقاعد کردن افراد ساده‌دل قادر مي‌کند. آنان آگاهي جزيي از هنر، ادبيات يا روش صحبت و اصطلاحات فني يک حرفه را که به نوعي شنيده‌اند به سود خود و براي تحقير قربانيان ساده‌دل خويش به کار مي‌برند. دروغگويان مرضي گهگاه به نقل داستان‌هاي پرماجرا درباره گذشته خود مي‌پردازند و آينده‌اي جذاب و شيرين را براي خويش با بي‌توجهي کامل به واقعيت ترسيم مي‌کنند.

3. اختلال شخصيت پارانوئيد

برجسته‌ترين ويژگي‌هاي اختلال شخصيت پارانوئيد عبارت است از بي‌اعتمادي و بدگماني فراگير و ديرين نسبت به ديگران، حساسيت زياد نسبت به بي‌اعتنايي و گرايش به وارسي کردن محيط براي يافتن و برداشت گزينشي نشانه‌هايي که افکار و نگرش‌هاي زيانمند را تاييد مي‌کنند. اين افراد اهل جرو بحث، خشک و عصبي‌اند، مسئوليت‌ احساسات خود را نپذيرفته‌ و آن را به ديگران نسبت مي‌دهند. به نظر مي‌رسد که آن‌ها آماده حمله کردن هستند. آن‌ها به اغراق کردن تمايل دارند، به اين‌که از کاه کوه بسازند و انگيزه‌هاي پنهان و معاني خاصي در رفتار غيرمغرضانه ديگران بيابند. تقريبا همه آن‌ها نگران نوعي آسيب‌ ديدن و مورد سوء استفاده قرار گرفتن از جانب ديگران هستند. مبتلايان به اين اختلال به کرات وفاداري و قابل اعتماد بودن دوستان و بستگان و همسر خود را مورد پرسش قرار مي‌دهند. داراي هوش خوب و حافظه عالي و جزئي نگر و دقيق هستند مداركي دال بر تخلف ديگران از قانون جمع آوري ميکنند. از ديگر نشانه هاي اين اختلال هذيانهاي گزند و آسيب و هذيان بزرگ منشي است. در بين کساني که ادعاي پيامبري مي کنند درصد زيادي مبتلا به اختلال شخصيت پارانوييد ديده مي شود. مصداقها: ادعاهايي مانند: " آزادي حقوق شهروندي موجود در کشورما درهيچ کجاي دنيا به اين اندازه نيست."(3) نظام جمهوري اسلامي ايران مترقي ترين نظام حکومتي درجهان است ."(4)" اين طور نيست که انقلاتي کرديم و حالا به نوبت حکومت کنيم مثل حکومت هاي ديگر, خير! اين انقلاب مي خواهد به حکومت جهاني برسد"(5)" از تمام دنيا براي حل مشکلاتشان با ما تماس مي گيرند و مي خواهند تا ما به وسيله دانشمندانمان مشکلات آن ها را حل کنيم و اين مساله باعث شده است تا نظام هاي استکباري از اين امر عصباني با شند."(6) کينه و رفتارهاي انتقام جويانه بادگرانديشان به ويژه دگرانديشان سياسي و اقليتهای مذهبی. انتصاب مصطفي پورمحمدي به عنوان وزير کشور و محسني اژه أي به عنوان وزيراطلاعات, که گفته می شود هر دو از آمران و عاملان قتل عام زندانيان سياسي و عقيدتي وکشتار دگرانديشان هستند. تبليع وخواست" محو کشوراسراييل از روي کره زمين" . در کناراين"خود شيفتگي" و برتري طلبي مذهبي ,انکار وا قعيت " هولوکاست"، کشتار ميليون ها يهودي در خلال جنگ جهاني دوم، فروتنی دروغین، لات منشانه و الفقر الفخری نياز به ستايش دراحمدي نژاد درغالب يک از سويي , و خيال آفريني کاذب و"مذهبي" از سوي ديگرجلوه گري مي کند. سخنرانی و دیدارهای روان پریشانه ی ایشان در نیویورک و ادعاهایی همچون هاله نور نمونه هايي از حالت هاي روان پريشانه است. همچنين توهم دزديده شدن از ديگر علايم روان پريش اوست. قانون گريزي و پاسخ گو نبودن يکي از رفتارهای انکار ناپذيري است که نشانه بارز آن منحل نمودن سازمان برنامه ریزی و مدیریت است.، عدم رعايت قانون در گماشتن افراد باحداقل معيارهاي مناسب براي پست هاي مهم مانند گماشتن يک متقلب در پست حساس و مهم وزارت کشور و لجاجت در حمايت از او علي رغم خواست مردم و برخي بزرگان. داشتن افراد چند شغله در هيات دولت برخلاف نص صريح قانون و اصرار و پافشاري برآن از دیگر نشانه ها است. لجبازي هاي مکرر و سرسختانه براي اعمال نظر و سليقه خود علي رغم اشاره بزرگان و متخصصان به زيان بخش بودن اين تصميمات مانند تغيير ساعت رسمي و نيز تغيير ساعت کار بانکها، دروغهاي بيشمار مانند انکار ادعاي آوردن نفت بر سر سفره هاي مردم، انکار قضيه هاله نور، دروغ هاي بزرگ زمان تبليغات انتخاباتي، آمارسازي هاي دروغين در بزرگ جلوه دادن موفقيت دولت کنوني و ناموفقيت دولت هاي قبلي. مطلق خواندن درست بودن سياست هاي خود و غلط خواندن همه سياست ها و طرح ها و دستاوردهاي دولت هاي قبل از خود. فقدان حس پشيماني بعد از اثبات غلط بودن تصميمات و رفتارها، بي تفاوتي نسبت به رنجها و مشکلات مردم باحس بي تفاوتي و اظهار نظرهای تمسخرآميز و لوده معابانه با اين مشکلات، مانند وقتي که ادعا مي کند بياييد از محله ما خريد کنيد. رفتارهاي تکانشي مانند نا آرامي و قدم زدن در حین بر گزاري جلسات , تند خويي , پرخاشگري , فحاشي و فرياد زدن از سويي و ساکت و خجول و کم حرف بودن از سويي دیگر، شمه ای از این اختلالات است. توهم, هذيان گويي, پندار بافي و خودبزرگ بيني ارتباط ايشان با امام زمان که به تازگي به سطح ارتباط با خدا رسیده است. برای مثال در جایی می گوید در امریکا دانش آموزان امریکایی می گفتند اینجا نمی گذارند ما صدای شما را بشنویم. این دانش آموزان به من شماره تلفن هایشان را دادند و گفتند شما زنگ بزنید، ما صدایتان را پشت بلند گوی مدرسه می گذاریم تا همه بفهمند شما چه می گویید. در ادامه همان سفربه جزيره بالي وارد شديم….در اين ميان تعداد زیادی از دانشجویان هندو به دیدار ما آمدند. آنها فریاد می زدند احمدی نژاد ما عاشق تو هستیم. این وضعیت را ما یک ماه بعد در کشور چین هم داشتیم. و... نظر به اینکه تمام نشانه ها و مصادیق اختلال شخصیت در احمدی نژاد بارز است این پرسش ها مطرح می شود که تنفیذ کننده چنین فردی آیا سلامت روان دارد؟ حامیان و طرفداران او در دستگاههای نظامی و مدیریتی کشور چطور؟ آیا با حذف احمدی نژاد مشکل حل می شود؟ اصولا چه چيزي باعث شد که احمدي نزاد به اين مقام و مرحله برسد و بتواند ادامه دهد؟ اگر از ديدگاه سيستمي به مسئله نگاه کنيم، متوجه مي شويم که احمدي نژاد محصول يک نظام و سيستم بيمار است که اگر هم حذف شود مجدد توسط نظام باز توليد خواهد شد.

۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

مفهوم جنبش سبز و رژیم ایران..... روانتجاوز دیده و خلقیات ایرانی

مفهوم جنبش سبز و هیاهوی وزارت اطلاعات
رژیم و جنبش سبز ایران با به راه انداختن هیاهو در داخل و خارج تقریبأ رژیم توانسته است حرکت و مسیر اپوزیسیون خارج از کشوری را به بیراهه بکشاند و نوعی خودخواهی و مقام پرستی و وابستگی درونی بین افراد و رهبری درست کند که خیلی وقت است وزارت اطلاعات دنبال این تفکر بوده و هست درست کند که بعضی از رهبران سیاسی علنآ امدند و همبستگی خود را با جنبش سبز نشانداند و بعضی از سیاست مداران کرد هم پا از حد خود فراتر نهاده اند و این درخواست را مطرح میکردند گویا باید کردها دست به اعتراض بزنند و با جنبش سبز همراه بشوند که هنوز برای خیلیها مسیر این جنبش نامفهوم است
البته این را فراموش نکینم باید بین کروبی موسویی و خاتمی که خودشان مهره ی نظام هستند و بوده اند فرق گذاشت چرا چون در مفهوم یک نارضایتی ملی و به خاطر خفغان و انختناق در داخل کشور و کشت و کشتار مردم و سرکوب شدید دانشجویان یک حرکت مردمی و ملی علیه رژیم وجود دارد اما برای برون رفتن از این بحران هم موسوی و هو کروبی در اصل یکی از نجات دهندگان نظام در سال گذشته بودند و خیلی از افراد وزارت اطلاعات توانستند با نفوز خود در درون جنبش سبز تا حدی حرکت گرم جنبش سبز را تقریبأ فروبنشانند.
و این طرح وزارت اطلاعات که حتی در بین بعضی از اپوزیسیون خارج از کشوری نفوز پیدا کرده اند و به داخل این احزاب رخنه کرده اند یک جو خواست خویش را در داخل این احزاب یا به کمک دوستان آنها و یا برای به بیراهه کشاندن جنبش و نزدیک شدن تفکر احزاب به تفکر رژیم برای درست کردن بت از یک رهبر و نوعی وابستگی اقتصادی در بین کادرها و رهبران احزاب تا حدی توانسته است نفوز خود را تا حمق درون اپوزیسیون نفوز کند یکی از ویژگیهای که وزارت اطلاعات مثل فرهنگ در بین بعضی از احزاب پخش نموده است این است در اروپا این احزاب مجاهدین خلق را دشمن خود میدانند تا رژِیم و جنایتهای رژیم را فراموش کنندو تا حدی دارند این جنایتها را فراموش میکنند و کم کم دارد فرهنگ وزارت اطلاعات در بین بعضی از این احزاب جای پای خود را باز میکند و در نشستهای مخفیانه خویش از اعضا و کادرهای خود درخواست میکنند که هم اعضای پژاک را به سازمان امنیت کشورهای اروپای معرفی کنند و هم اعضای دیگر اپوزیسیون ایرانی مثل سازمان مجاهدین خلق ایران من شخصأ با چند نفری از اعضای کومه له یعنی حزب کومه له برخورد نمودم که بلافاصله این اتهام را مطرح نمودند که گویا فلان کسی چند ماهی با سازمان مجاهدین خلق
بوده است و به این فرد را در چند مرحله پیاپی به دوستان کرد که که خیلی از آنها زمانی با وزارت اطلاعات رژیم همکاری نموده اند معرفی نموده و در شهری که زندگی میکند به همه گوش زده نموده است که فلان کس مجاهدین است آیا نمیدانم مجاهدین چکار کرده اند و چرا اینها دست به این لجنپراکنی و همان هیاهوی وزارت اطلاعات را تکرار میکنند و نوعی خوش خدمتی به وزارت اطلاعات بهتر نیست این افراد و حزبشان بروند و در ایران برای وزارت اطلاعات کار کنند که همین کار را در اینجا انجام میدهند و خود را مدافع خلق کرد میدانند بله نباید از هیچ چیزی چشم پوشی نمود چرا چون رودربایسی کردن خود یک خیانت میباشد باید به طور کلی اسم و نام این احزاب منتشر بشود و به مردم معرفی بشود اینها این ادعا میکنند که گویا مجاهدین کرد کشته اند اما دوستان عزیز بر اساس گزارش صلیب سرخ جهانی که امده است در درگیری بین نیروهای مجاهدین و پاسدارانی که با لباس کردی به عراق آمده بودند 7 کرد کشته شده است اما در بین همان احزاب در جنگ برادر کشی نزدیک به 2000 نفر کشته شده است و در بین دو حزب عمده دیگر نزدیک به 150000 نفر کرد کشته شده است خوب چرا بیوجدانی تا این حد و نوکری برای وزارت اطلاعات کاری است مسخره و بی کفایتی سیاسی و رسوای سیاسی برای این احزاب و طرفدارانشان که دست به چنین لجنپراکنی ای میزنند.
در یک جمله کوتا ما دارای فقر فرهنگی و فقر فکری هستیم فقر فکری این است که خوش باور هستیم تیزبین نیستیم و به این آسانی تسلیم هر بادی میشویم هر کسی بدون مدرک و هیچ برگه ای اگر امد و گفت فلان کسی این کار را کرده است به کمال میل قبول میکنیم و دست به تحقیق نمیزنیم بدانیم آیا این فرد چرا این حرف را گفته است و برای چی؟ مهم این است به همان قدر که کنجکاو هستیم در باره شایعات و تبلیغاتهای دشمن هم کنجاو باشیم به خوبی دنبال حرف طرف را بگردیم و پی گیری کنیم.
برای ما روشن میشود این حرف دقیقأ حرف وزارت اطلاعات رژیم میباشد.
ساکوئیل کرماشانی
------------------------------------------------------------------------------
ضروری دانستم در زیر این نوشته بلای یک مقاله روانشناسی بگذارم شاید خیلیها مفهوم آن را بدانند. خلقیات ایرانی و روانتجاوزدیده.


روانتجاوزدیده و خلقیات ایرانی.
آنچه من در باره آن مینویسم تحقیقی است در باره ایرانیها و کردهای ساکن ایران البته نه همه آنها تعدادی از آنها
این اشتباه است اگر یک ملت و یا ملیتی مورد خطاب قرار بدهیم دچار اشتباه میشویم این روانتجاوز دیده همه گیر است
با میتومانی مبتلا هستند.
آنچه من در گذشته در باره آن نوشته ام که برای دست یابی به احوال فرد روانی باید از آنهای به پرسید که با فرد برخورد روزمره دارندو از راه آنها اطلاعات در باره فرد بدست آورد و یا با کسانی سئوال و پرسش کرد که با فرد در ارتباط هستند این موضوع امروز قابل قبول نیست چرا چون در تحقیقات نشاداده شده است که هیچ کس به هیچ عنوان زبان خوب علیه دیگری نمی گشاید چرا چون بغییر بستگان خود انسان آنهم مادر برادر و خواهر از دیگران سئوال نمودن غییر قابل قبول است و مردود است از نظر ورانشناسی.
دیگران هرگز کلمه خیر در دهن نداشته و ندارند باید برای آگاهی با خود فرد مستقیم برخورد نمود.
روانتجاوزدیده و خلقیات ایرانی . وقتیکه دست به نگارش و نوشتن مقاله قوز بالا قوز بردم میدانستم همانطور که نوشتن این مطالب برای من خالی از درد و مقاومت و انکار نیست و خواندن آن هم برای خواننده چندان راحت نخواهد بود. زمانی که سید محمد جمالزاده در سالهای 1340 ابتدا در مجله مسائل ایران و سپس در کتابی تحت عنوان خلقیات ما ایرانیان اقدام به جمع آوری داوریهای خارجیان و هم خودیها در باره ایرانیان نمود و خود گفت این کار من نه تنها تعبییر به خدمت نخواهد شد بلکه در نظر بسیاری از هموطنان ما حکم گناه و خیانت را پیدا خواهد کرد ولی این کار باید روزی صورت گیرد. اگر انسان از تاریخ خودش جدا کردنی بود و اگر میشد که شخصیت فرد انسان را بدون دانستن شرح حال و گذشته و احوال و حوادث زندگی او تحلیل کرد آن وقت ممکن بود که به تحلیل روانی ملتی نیز بپرادزیم و بدون اینکه چیزی از گذشته آن ملت بدانیم این مرتکب خطا میشدیم ولی از جائی که هیچ رفتاری و هیچ خصوصیات خلقی و تصادفی نیست و از جائی که راه دست یابی به خصوصیات رفتاری فرد مراجعه به آرائی آنهایی است که با او در ارتباط هستند و از نزدیکان خانواده فرد هستندمیتوان چیزی بدست آورد و لذا یکی ار راه های دست یابی به نیمرخ شخصی ملت و ملیتهای ایرانی هم بررسی اظهار نظرهای است که در باره او شده است جمالزاده در خلقیات ما ایرانیان صفحه 25 مینویسد. خارجیان عمومأ ما ایرانیان را ملتی با تیز هوش و حاضر جواب و خوش بیان و مجلس آرا و تو دل برو میدانند ولی این صفات بیشتر جنبه ظاهری دارد و چندان ربطی به احوال باطنی و یا اخلاق ندارد. در مورد کاراکتر و اخلاق عقیده عمومی بر آن است که ایرانیان فاقد صفاتی مانند راستی حقیقت گوی حقیقت جویی امانت فداکاری جرأت شجاعت و شهامت و نیکوکاری و خیر خواهی و وجدانمردی هستند. نویسنده در صفحه 34 همین کتاب به نقل از روزنامه اطلاعات اسفند 1343 مینویسد شما ندیده اید حتمأ شنیده اید که داریوش بزرگ در لوحه زرین خود دعا کرده است که خداوند کشورش را از دروغ حفظ کندو معلوم نیست چه شده که دعایش وارونه مستجاب شده خدا آفت دروغ را بر ملت او مسلط ساخته است و ما ایرانیان سلام و علیکمان دروغ و کسبمان دروغ آشتی مان دروغ و خلاصه همه چیزمان دروغ است.در صفحه 147 همان کتاب در نقل قولی از نامور در شماره 6 شهریور 1311 شفق سرخ چنین آمده است ایرانیان دروغ میگویند فریب میدهند و مانند خاکشیر به هر مزاجی میسازندو در مقابل هر بادی تسلیم میشوند و این کار را زبردستی و زرنگی میدانند حقایق را زیر پا گذاشته و برای رضایت خاطر کسی که خود را محتاج به او و او را قویتر از خودتصور میکنند و بله قربان و صحیح است میگویند. اگر از میان اظهار نظرهای خارجیها در باره ویژگیهای منفی روانی ایرانی بخواهیم معدل بگیریم محور مشترک ترسیم کنیم با تابلوی زیر مواجه خواهیم شد که ایرانی.
1= دروغ زیاد میگویند و حتی با خودیها صادق نیستند.
2= خجول هستند و شرم حضور دارند.
3= تودار و مرموز هستند.
4= طرفدار افراط تفریط و پیرو قانون همه یا هیچ هستند و میانه روی و تعادل را نمیشناسند.
5= ظار و باطنی متفاوت دارند و در برابر قدرت خوش رقصی میکنند و به ضعیفتر از خود بیرحم هستند.
6= بی اعتماد به دیگران و بیگانه هراس هستند و مبتلا به جنون دروغ و گزافگوی هستند.
7= فضول و کنجکاو به دیگران هستند و به همان میزان که میکوشند تا از کار دیگران سر در آورند تلاش میکنند که کسی از کار آنها سر در نیاورد.
8= هیچ حرف و مخالفتی را تلقی نمیکنند و به چانه زدن و سماجت در همه امور عادت دارند.
9= طفره میروند و اهل سر همبندی و اهمال کاری هستند.
10= هر چه را دوست ندارند به راحتی انکار میکنند.
11= لاف و گزاف زیاد میزنند و دچار خود بزرگبینی و خودشیفتگی و خودمداری هستند.
انصافأ راحت نیستند و پریشان حال و همه راه را بنبست میدانند در جلو خویش. البته و مردم و ملتهای که در منطقه عراق و ایران و کشورهای دیکتاتوری زندگی میکنند باز به مرض خود سانسوری مبتلا هستند انسانی و یا ملتی که این خصوصیات را بخود بخورد بدون اینکه دچار خشم و انکار و مقاومت گردد چه ایرانی باشد و چه غییر ایرانی ولی با خشم و انکار و مقاومت نمیشود دیگران را بی اعتبار و یا عوض کرد. شاید باید سئوال بنیادی را مطرح کنیم تا مسئله چه برای خودمان و چه برای دیگران بعد تازه ای پیدا کند.
در میان داوریهای خارجیان نسبت به خصوصیات روانی ملیتهای ایرانی من با یکی از همه بیشتر موافقم و آن گفته را ونسان مونتی است در کتاب ایران او میگوید در پشت پرده روح ملتی پنهان است که از دوران طفولیت منهوب و درهم کوفته است بله سئوال و ادعای من هم در این نوشتار این است که آیا مجموعه ی خصوصیاتی که در بالا به عنوان خلقیات ایرانی و از زبان خودیها و بیگانگان ذکر شده است خصلت فردی و انحصاری ایرانی است با خصوصیات و منش روانتجاوزدیده و روح سرکوب شده است؟ به این سئوال روانشناسی و علوم رفتاری باید پاسخ بگوید و در این مورد میتوان به صدها مقاله و کتاب منتشر شده در باره ویژگیهای روانی انسانهای تجاوزدیده اشاره نمود که نگارنده سالهاست دل مشغول این کار است ولی تا جایی که در حوصله این نوشتار میگنجد به چند نکته اشاره میکنم چارلز وایت فیلد در کتاب پر سر و صدای شفای کودک درون صفحه 59 مینویسد در شرایطی سخت و نا امن رشد انسان باید در تنازع بقا باشد و انسانی که برای بقا میجگند بسیاری از روشهای مدارا و مماشات و تکنیکهای دفاعی را می آموزد. افراد تجاوزدیده و تحت فشار بقای خود را از طریق سهل انگاری و بی اهمیت جلو دادن مشکلات سر پنهان کامل و سماجت و چانه زدن خوش خدمتی و تظاهر انکار احساسات خود و دروغ تامین میکنند. آنچه بقول آنا فروید 1936 مکانیسمهای نا سلامت دفاعی برای انسان سلامت است روش های عادی ارتباط برای افراد تجاوزدیده با دنیای اطراف خویش است. مارگریت مالر روانکاو مشهور نیم قرن اخیر 1988 مینویسد برای خود واقعی در کودک انسان فضای رشد او بایست آغشته از عشق احترام و آزادی ابراز احساسات کودک باشد. محیطی که آرزوهای کودک جدی تلقی گردد و به او فرصت تجربه و اشتباه داده شود محیطی که کودک برای نشان دادن آنچه که هست هراسی نداشته باشد تا سالمتر رشد کند
باور داشتن به خدا و یا به مذهب بمثابه زندانی کردن عقل خویش میباشد چون شما به چیزی باور دارید وجودش غیر باقبل قبول میباشد.
حال کمی در باره یک فرد که چند ماه پیش ما من ملاقات نمود.
ج! سلام خوبی؟
من! سلامت باشید عزیز من خوبم شما خوب هستی؟
ج=! خوبم اما میخوام یک چیز را به شما بگویم من در نظر دارم به شهر یوتبوری نقل مکان کنم بعدأ در آنجا با رادیوها مصاحبه میکنم کم کم میرم بالا و رهبر میشوم بعدش ریئس جمهور خوب.
من=! خوب این خواب کی دیده اید؟ که که با مصابه رادیوها میخواهید رهبر و ریئس جمهور بشوید؟
او=! مسخره میکنید حالا میبینید.
خوب ادامه این مطلب موکول میکنم برای نوشتهای آینده.
زند باد آزادی
درود به دموکراسی
سلام بر کردستان
ساموئیل کو کرماشانی




۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سه‌شنبه

ائین یاری اهل حق

آئین یاری اهل حق راستی درستی پاکی و صداقت این چهار اصل هرکسی بر جا اورد هیچ مشکلی در راه زندگیش نیاید.

اول و آخر یار
------------------------------------------------------------------
آئین یارسان در گذر تاریخ
یارسان یا طایفهسان ، یک جریان فکری ، فلسفی و آئینی بسیار غنی میباشد که با فرهنگی دیرینه و غنی آمیخته است ، اما متأسفانه برخی از پیروان آن در برهه ای از زمان به جای پرداختن به مسائل دینی، علمی ، فرهنگی و اجتماعی آن دچار انحطاط فکری گردیدهاند
، انحطاط فکری و عقب افتادگی این جامعه که دربیش از شش صده جزء پویاترین جامعهها بوده در قرن اخیر به گونهای چشمگیر نمود پیدا کرده که رد پای استعمار در آن به خوبی مشهود است .

که در این مقاله به بررسی این فراز و نشیبها میپردازم ، و پی خواهیم برد ، اگر کسانی بنا به مصلحت ، موقعیت زمانی و مکانی ، منفعت طلبی شخصی یا بهر عنوان دیگر دست به تغییرات ارکان دین بزنند ، باعث اختلاف و چند دستگی خواهد شد ، زمانی میتوان به یک جم واحد رسید که همهی یاران برای ارتقای فرهنگی این جامعه کوشش کنند ، و در اطراف شمع وجود سلطان سهاک و قانون مترقی پردیوری جمع شوند .

در طول تاریخ مهمترین آفتی که ادیان را تا مرز نابودی سوق داده است ، به انحراف رفتن رهبران دینی و خارج شدن آنها از چهارچوب ارکانی دین و دستمایه قرار دادن آن برای امتیاز بیشتر و منافع دنیوی خود بوده است ، و تمام ادیان از جانب رهبران دینیشان بنحوی لطمه دیدهاند . بنده به چند مورد ازاین انحرافها اشاره میکنم .

همه آگاه هستند زرتشت آئینی با ااصول مترقی و گستره آن تمام امپراطوری بزرگ ایران و منطقه هندوستان در بر میگرفت ولی امروز اقلیتی انگشت شمار در سراسر جهان پیرو آن هستند مگر نه اینکه رهبران آنها ( مغها) طبقه خود را از مردم جدا نمودند و دین را فقط دستمایهای برای لذت دنیوی خود قرار دادند و آلوده به حکومت و حکومتداری شدند و در چهارده قرن پیش با یک یورش عربها که از لحاظ تجهیزات و از لحاظ مالی نسبت به امپراطور ایران خیلی پائین بودند ، بساط امپراطوری و هم تقریباً بساط دین زردتشت در ایران برچیده شدو الآن بصورت اقلیتی ضعیف در جامعه ایران نمود دارند .

و مسحیت در قرون وسطی توسط کشیشان اروپا را در سراشیبی نابودی قرار گرفت ، تا اینکه از میان خود کشیشان یکی پیدا شد ، و مسحیت را نجات و باعث بیشرفت جهان مسیحیت گردید .

حال به کارنامه برخی از سادات یارسانی که به عنوان رهبران دینی مطرح هستند نگاهی بیاندازیم( البته بنده خاک پای سادات روشن ضمیری هستم که تمام زندگی خود را فدای آگاهی و ارتقاء فرهنگی این جامعه نمودهاند ) ، میبینیم که متأسفانه اکثر سادات همان راهی را دارند تجربه میکنند که بیش از این روحانیون بقیه ادیان چند صد سال گذشته آنرا طی کردهاند . بطور کل سادات به دو گرو اقلیت و اکثریت تقسیم میشوند دسته اولی ساداتی هستند که خیلی زحمت میکشند و در ارتقاء فرهنگی جامعه کوشش فراوان نمودهاند و مینمایند اما تحت فشار چند جانبه هستند ، اما گروه دوم هم نیز به دو گروه اکثریت و اقلیت میتوان تقسیم نمود که گروه اکثریت به یک بش زیادی قانع هستند و اکثراً دنباله رو و بلندگوی تبلیغاتی گروه دوم شدهاند . و اقلیت با توجه به منافع شخصی مسیر را تعیین میکنند و اعمال و رفتارشان را اصل قانون پردیوری میدانند ولی بویی از ارکان نبرده اند و رفتارهای غیر دینی آنها باعث شده است که خسارت تقریباً جبران ناپذیری به آئین مترقی یارسان وارد شود . مریدان و طایفهها را ملک مطلق خود میدانند و خود را در جایی والاتر از آنها میپندارند و خراج و مالیات به اسم سیدانه و مال جد که هیچ جایی درکلام کهن ما ندارد به آنها میبندند ، به هر مناسبتی سیل هدایا به طرف آنها روانه میشود ، و هر روز به مال و املاک خود میافزایند و دایره حکومت خود را با عوامفریبی و تبلیغات گسترده گسترش میدهند و به چیزی که فکر نمیکنند دین سلطان سهاکی است و در مدت یک قرن و اندی که سادات ، دنیا پرستی را پیشه نموده اند کوچکترین کاری برای این مردم انجام ندادهاند ، در زمان تشکیل اولین مجلس مشروطه به تمام ایران ابلاغ نمودند که هر کس جزء اقلیت دینی است درخواست خود را به مجلس شورای ملی بدهند و در صورت اثبات به رسمیت شناخته میشوند اما بزرگان دین با داشتن تمام امکانات هیچ اقدامی نکردند و نسل امروز چوب سطحی نگری آنها را می خورند و امروزه هم سادات عزیز هر طوری دلشان میخواهد قوانین را به نفع خود تغییر و یا رد میکنند خصوصاً در امر ازدواج ، نذر دعا دادن ، امر سرسپردگی و ..... کاملاً سلایق شخصی جایگزین می نمایند . در صورتیکه آئین ما برای همهْ مسائل انساني با توجه به اصول علمي ، فلسفي و اجتماعي قانون روشن و صریح برای ما ارائه داده است برای نمونه سادات از ازدواج با طایفه ها منع نموده است . در کلام ساداتی که این امر را رعایت نکنند خطاکار و غیر سید نامیده است . سلطان سهاک میفرمایند که با شفاعت پیربنیامین تمام گناه یاران را میبخشم غیر از سه گناه که یکی از آنها ازدواج با طایفه و مرید خود است .

سلطان مرمو:

پیــر چَنی طــــالو نکــرو خطایی طالو و روی پیر ، مودی گمراهی

پی کناچه خاران مَواندی ای دعایی و شـــرط پیــر و اَرمای شــاهی

در کلام ذکر شده پیران و طایفه ها را از ازدواج با همدیگر و همچنین از ازدواج با غیر منع میکند . و پیربنیامین این چنین سادات را راهنمایی میفرمایند :

پیر بنیامین مرمو :

چه یک بوازدی چه رای سنگ و من هامسریتان پی یوت حلال بو پَسَن

نـــوا نسلتــان تقلــید بو له گــن مرید نوازدی جفــت بوان بی فــن

ای جفت و جامه مــَکردی پسن

سلطان مرمو :

کناچه چه عام ، کناچه چه عام هرگز موازدی کناچه چه عام

زارو لِیش مَبو نیمه و ناتمام نه پیش بو واچی سید ، نه بو عام

کس نِمَزانو و چیش بچردی و نام

پیر موسی مرمو :

دی نطفه پیری ، دی نطفه پیری اصلاً پیش نین دی نطفه پیری

چنــی عامیـــان نیَنِش توفیری نطفـه تا سه زا ممـــانو گـیری

و چندی پیش یکی از همین سادات عزیز برای امر سرسپردگی فرزندان یکی از مریدان به یکی از روستاهای الهیارخانی سنجابی میروند و افرادی که باید سرسپرده میشد چند تا دختر بوده و جناب سید یکی از دخترها که زیباتر از بقیه بوده برای پسر نازیننش انتخاب و میفرمایند که لازم نیست این سرسپرده شود ، یعنی صورت مسئله را پاک و وجدان خود را راحت میکنند . باید از او پرسید پیر و مریدی و یا همان پدر و فرزندی در تفکر غیر پردیوری شما چه جایگاهی دارد !؟ . قابل ذکر است تا زمانی تمام جامعه یارسان در برابر کجرویها احساس مسئولیت نکنند امور به همین منوال خواهد گذشت و پیران کج شرط دایره تسلط خود را بیشتر و بیشتر خواهند کرد . هرچند در سالهای اخیر کارهای خوبی انجام گرفته است .

و در امر دعا دادن نذر و نیاز نیز سلایق شخصی اعمال میشود دعاهای آنها هیچ بویی از دعای نذرهای دوره پردیور را ندارد در آن اسامی هفتن و هفتوانه بخوبی قرائت نمیشود . حتی به بیشتر طایفه ها اینطور القاء شده که باید حق زحمت سید را با دادن پول جبران کنند . یکی از سادات بزرگوار که زحمت زیادی برای پویایی این دین متحمل شده تعریف کرد که چاقو برای یکی از طایفهها دعا داده و شب که دعا دادن قربانی تمام میشود ، صاحب قربانی در حضور جم نشین گفت آقا سید پنج تا خروس و یک گوسفند بوده چقدر باید تقدیم کنم . سید بزرگوار گفت اگر تمام دنیا بر سر من خراب میشد به این اندازه ناراحت نمیشدم ، از ته دل برای مظلومیت دین سلطان سهاک گریستم و گفتم ببین این آئین را تا حد یک دادوستد تنزل داده اند . البته بنا به آموزه کلامی ، کمک کردن به افراد جامعه وظیفه هر یارسانی است و جزء چهار ستون اصلی دین است .

بنیامین مرمو :

اشوک دن یاران ، اشوک دن یاران هرگاه تنگدس بین اشوک دن یاران

رداش هــر اینن کــار سازکــاران دیاریش کـــــردن نه روزگـــاران

در قرن هفتم سلطانسهاک این روزها را پیش بینی و سیدان بی شرط و منافع طلب را به این صورت خطاب میفرمایند .

سلطان مرمو :

پیــران کـج فام ، پیــران کــج فام کوران کـور ذَین ابلهی خیال خام

اَر هی بی شرطان بی عقلو کـــم فام پی چیش مشکندی شرط راگه و رام

کردارت و هیچ پی چیش مکری خام اَر تو پابنـدی و واته و کــلام

مَر پیرموسی ننویساش چا توی سرانجام میـردان بگیران رای راست نه ایام

بیـزاربان چه درو ، و راس بنیو گـام پاریز بکــران چه رازنی و دشنام

پَی خـــوان کسی مــــــوران پلام هــر کام چه لیتان و کچ بنیو گام

بویرو نه قـــول واتهی سـرانجـــام ار چه تشارم منـوشدی و جام

چمـان ژار نوشو بی مَــزو و بی تام مر صد جار نواتنم و شـرط بنیام

خطا مکـردی ، با مـودی بدنام

متأسفانه بعضی سادات با رفتارهایشان جایگاه پیر و مریدی را خدشه دار نمودهاند و در صورتی پیر و مریدی که در کلام به آن اشاره شده است با تفکر آنها فرسنگها فاصله دارد بعضی از آنها حتی لیاقت نذر دعا دادن را ندارند چه رسد به اینکه پیر و رهگشا باشند ، نسلهای متمادی با طایفه ها و مریدان ازدواج نمودهاند و همیشه سر به آستان استثمار و استعمارگران مردم یارسان نهاده اند و پایبند هیچ قید و بندی نبوده اند. در صورتیکه پیر واژه ای است که همگان آنرا به عنوان سمبل ادب ، نزاکت ، تجربه و آبدیدگی می شناسند ،

پیر آن باشد که پیریش از خداست نور حـــق را بهـــر جا رهنمــــــاست

پیر آن باشد که ایمان پیــر داشت نی که مو چون شیر دل چون قیر داشت

زاده از نور خــــــــــدا روز ازل نی به دنیا زاده از کفـــــــــــــر ودغل

پیر می باید که داند علــــم دین تا بود ره دان و ره بین از یقیـــــن

پیــــر آن باشد که از عین العیان هـــــر چه بیند حق در او بیند عیان1

در کلام دوره برزنجه جایگاه پیر به این صورت معرفی میشود .

قلم ( مصطفی داوان ) مرمو :

مر پی نازو پیر پادشاه بوینیم مر پی نازو پیـر

بلبل پادامو گل مبونی گیر گلان او صداش مشکاوانی میر

مگربه خاطر عظمت و نازنین بودن پیر ، پادشاه را ببینیم ، بلبل برای نیل به گل به دام می افتد و گلها با شنیدن صدای بلبل شکوفا میشوند .

آتسا ( خاتون رمزبار ) مرمو :

ها پیر آئینن پادشاه جمالن ها پیـــر آئینن

نه سینه و پیری مولا زائینن نه هر کو پیر بو پادشاه چا اینن

پادشا جمال و پیر مانند آئینه است ، از سینه پیر مولا ( پادشاه ) ظهور میکند و هرکجا پیر باشد پادشاه ( خاوندکار) در آنجا است . حتی برخی از سادات به اصطلاح رهبرنما پا را فراتر نهاده و دلیل یا کاکی برای مریدان که جانشینان داودکوسوار هستند مردود میدانند .

آیا پیران ما واقعاً آنچه کلام نوید داده ، هستند ؟ بعضی از سادات برای بدست آوردن این جایگاه توسط تبلیغات چی ها با اشعار های نیم بند ، خود را دیدهدار ، ذاتدار و یریتن ( سه تن ) معرفی میکنند ، در تیراژ بالا در بین مردم پخش میکنند ، و هر روز به شایعه های بی اساس که در فلان جا اگر به فلان آقا الهام نشده بود و خبر نمیداد شاید تعداد زیادی با خوردن غذا از بین می رفتند ، و بازار ریا و دروغ کالای اساسی آنهاست و باعث شده که اکثر جوانان یارسانی آئین را با آنها بسنجند و به یک سر در گمی دچار بشوند .

تا حدود یک قرن پیش منطقه غرب کرمانشاه که مرکز اصلی این آئین به حساب می آید و منطقهای کاملاً آرام و تمام خاندانها در کنار هم زندگی مسالمت آمیزی داشتند و هیچ کس حرفی از خاندان نمیزد و همه خودشان را سلطان سهاکی میدانستند . ولی گویا این بار استعمارگران خواب دیگری برای مردم این منطقه دیده بودند « تفرقه بیانداز و حکومت کن » تفرقهای که منفعت طلبها میتوانستند سالهای سال در کنار آن به زندگی ادامه دهند .و تا آنجا که تاریخ گویای آن است تفرقه زمانی شروع شد که پای استعمار انگلیس به منطقه باز شد و کارمند کنسول انگلیس که خانمی خوش سیما بود بارها به منطقه مسافرت میکند و با سران که آلوده به حکومت و حکومتداری شده بودندملاقات مینماید ، بدینصورت ریشه نفاق در منطقه پایه ریزی میشود ، شعر زیر که ملاحظه میکنید از رحیم کاکایی منشی و دفتردار سید رستم حیدری میباشد ، ( شعربرگرفته از کتاب زیراکسی شجرهنامه خاندان حیدری به قلم سید عبدالله حیدری) که در جواب سید نورالله ( مشخص نشده که سید نورالله چه کسی و اهل کجا بوده است ) که مشخص میکند در همین زمان بذر تفرقه در منطقه پاشیده شده است و مرحوم رحیم کاکایی منکر میشود که بنده صحبتی در رد سید محمد گورهسوار و شاهابراهیم انجام ندادهام و در ادامه به تعریف و تمجید و بعضاً کنایه از این دو شخصیت میپردازد .

مــرحبا سیـــد اصــل نسب پاک آفـــرین احسن ژ یاری بی باک

کــلامت حقــن فـــرمودت راسن هر یک نه جای ویش صحین خاصن

فــرمــاییت بنده انکـــارم کـردن سکهی محمـــدیم و جم نوردن

سید محمد چنی سویره بغداد شار خار جـــم زانام کــــردنم آنکار

زَ ویت مپــرســم انصــاف باور کــام ژشتــم واتن و هر دو سر

کــام ناحـق و من آما و گـوشت کــام ژشتــم واتن باوره هوشت

مختصـــر باچـــم و بانگ کشاف فــرموده دفتـر بی لاف و خلاف

محمد و بنیام هام وزن و هم سنگ مقابل میــزان مـدران بی درنگ

جـــوز مال بنیام و شــرط و اقـرار سکه و دانه و مــور سیـــد نازار

سکه و دانه و مـور هـم وزن شرطن پری سید محمــدوخلات کردن

هــر کس محمــدی نکــرو قبـول خارجن نه دین فـــرموده رسول

سویره بغــداد شار هم وزن حقــن مقــابل میــزان حـق مطلقن

کسی که هــم وزن خاوندکــار بـو ایراو سنگین قطـــار یار بــــو

صفاتش یکیک بــــوانـو دفتــر قادر قــــدرتن قادرن یکسر

در شعر بالا مشخص است که سید نورالله به مراسم سرسپاری که در آن سکه حذف شده است معترض میشود ، و بانی آن را آقای رحیم کاکایی میداند ( با توجه به اسناد زیاد خواننده میتواند به آمر آن نیز پی ببرد ) و ایشان نیز در جواب منکر میشود و میگوید که هر کس از سکه محمدی استفاده نکند خارج از دین است .( سکه محمدی سکهای است که نام سید محمد گوره سوار روی آن حک شده و هنوز به نیابت آن در مراسم سرسپاری گذاشته میشود .)

پس عیان است با توجه به سند بالا و سندهای دیگری ازجمله اشعار میرزا حسین سهرابی و جواب های طرف مقابل ، در همین زمان اختلافها برنامه ریزی شده بوده ولی چون هنوز از واکنش مردم میترسیدند ، منکر میگردند و چند سالی تأخیر پیدا میکند ، ولی تفرقه اندازان چندی بعد شاه ابراهیم را قاتل بابایادگار و هفتوانه را از بیخ و بن منکر میشوند و با زر و زوری که در اختیار داشتند ، دست به تصفیه خاندانهای دیگر میزنند ، پژوهش گران عزیز یارسانی میتوانند با توجه به اسناد زیادی که در دسترس هست و همچنین سخن بزرگانی که هنوز در منطقه در قید حیات هستند ، پی به صحت عرایض بنده ببرند .

در دفتر خطی که در اختیار بنده هست و نگارش همان زمان می باشد تحریف های فراوانی در کل کتاب صورت گرفته است از قبیل رد دلیل ، به زمین زدن انار ، توهین به هفتوانه ، ماجرای بی اساس و نفاقانگیز کشته شدن بابایادگار بدست شاهابراهیم و ..... و اشعار ناهمانگی جایگزین اکثر کلامها گردیده است ، بگونهای هر کلامدان و شعر شناسی پی به نقص آن خواهد برد . و اما به بررسی اشعار ناقص آخرکتاب میپردازم و وجدان بیدار هر خوانندهای را به آن معطوف میدارم .

خیاله مرمو :

آفتاو شریف یار یادگار شهید بی و دست ابراهیم سالار

درشعر بالا به فردی قاتل لقب سالار داده میشود ، که معمولاً سالار به کسی اتلاق میگردد که تمام خصوصیات خوب و شایسته در آن وجود داشته باشد .

ابراهیــم آما یادگار شهید کرد نه چشمه غسلان چون افتاب ویرد

صفات هیشت وجود یار یادگار ذات بی و قـوت پری سید خیـــال

در شعرناقص بالا قافیه یادگار با خیال را در دو مصرع به کار برده اند .

و در ادامه اشعار متناقصی را به زنگی که ذات مهمان داود کوسوار بوده منتسب میکنند .

زنگی مرمو : بگیــــران سانه و شـــرط بنیـــــام بگیـــران سانه

نیشانه حسین ! وست او سرانه شاه ابراهیمش ورکند نی تخت و لانه

در اشعار بالا زنگی میگوید که مردم آماده شوند و خیاله نیشانه حسین ( نه بابایادگار ) شاه ابراهیم ( به قاتل لقب شاه که از القاب مقدس است داده اند) از سرانه بیرون نموده است .

خیاله مرمو : ابراهیم بش تو سان هفتـوان یکسان بش تو

تو پیــرشانی و توشان رجو چیش تن نی جم یاران منهو

در این شعر اشکالات فراوانی وجود دارد ازجمله 1 ـ در شعر مربوط به زنگی ، ابراهیم را از سرانه بیرون کرده اند پس چرا در ادامه و سطر پائینتر سرسپاری تمام هفتوانه را به او میبخشد ؟ 2 ـ خیاله چکاره بوده این همه بذل و بخشش انجام داده است در صورتی سلطان سهاک میفرمایند «اربی بیـــون هــــــزار خدایی هر خداش بوش بیون بارگاهی

ننیران چه نو مینگه و بارگاهی نشکنان ایقول پیرو پادشاهی» ؟ 3 ـ آیا این تصور به وجود نمی آید که بین خیاله و ابراهیم برسر کشتن بابایادگار توافق شده که هر کس کننده کار بود سهم بیشتری ببرد زیرا در آن زمان تنها خاندانی برای خیاله باقی میماند خاندان یادگاری است ؟ 4 ـ پس چرا خاندانها به خصوص سادات حیدری در گوران به دستور خیاله عمل نمیکنند؟

ابراهیم مرمو : خیاله گیانه نیشانه حسین ! خیاله گیانه

پنام آوردن ساقی چــلانه امیـــدم تونی سرّ یکـــدانه

گویا این دوشخص خیالشان از کشتن بابا یادگار راحت شده و قربان و صدقه همدیگر میروند ، ولی این سئوال برای خواننده پیش میآید که ابراهیم که اینقدر در مقابل خیاله ضعیف بوده است پس چرا سهم بیشتری به او داده میشود !؟ و تناقص دیگر گوینده شعر اینست که خیاله را نیشانۀ حسین دانسته است نه بابایادگار !

شکر مرمو : بدیمی گــــــواه نه دون خیال بدیمی گـواه

وصال مصطفی خیال سلطانن فرزند رشیــد قدرت نیشانن

فرزند رشیـــد خیال و وصال امای وست او تخت بابایادگار

در اشعار بالا منتسب به شکر شیروانی که ذات مهمان از پیرموسی بوده به حاضران در سرانه تأکید میکنند که به دون خیال و وصال گواهی بدهیم و ادامه میدهد که وصال مصطفی داوان و خیال سلطان میباشد و این دو فرزندو جانشین بابایادگار هستند ، در این شعر چند تناقص نیز وجود دارد ، 1 ـ وصال را دون مصطفی داوان معرفی نموده ، آیا کشتن قبضه روح کردن بابایادگار کار وصال نبوده است !؟ 2 ـ خیاله چطور سلطانی است که به این راحتی از خون یکی از عزیزترین یاران خود گذشته حتی بالاترین پاداش نیز به قاتل او داده است .

مشخص است و در کلام کهن نیز بیان شده است شاهابراهیم از بغداد به سمت سرانه تنها حرکت میکند ، و مشخص نشده است که آیا این همه مردمی که در سرانه از خوان نعمت بابایادگار زندگی میگذراندند چه کار میکردند که در برابر یک نفر نتوانستهاند مقاومت کنند و گذاشتهاند به اینصورت این اتفاق بیافتد . و حتی به او پاداش بالایی هم بدهند .

اما بابایادگار در کلام کهن و واقعی میفرمایند که هرکس بین من و شاه ابراهیم جدایی بیاندازد انکار بر فرق پیر و پادشاه ضربه زده است ، امید که تفرقه اندازان با خواندن کلام کهن وجدانشان بیدار گشته و دست از توهین و افترا بردارند .

یادگار مرمو : فرد فریاد رس دوران دایم و دور فرد فریاد رس

تا یاوایم و پای تخت بیاوبس آخــــــر حقیقت آوردیم و دس

چنی ابراهیـــم لوایم و قطار شاه فـــرما نامم هیشت و یادگار

هـــرکس ایمه ژ هم کو جیا ضربش دان چه فرق پیر و پادشاه

تحریفهایی زیادی در این دفتر صورت گرفته که یکی دیگر از این تحریف ها کلام مربوط به انار است که باعث اختلاف و حتی در بعضی جمها به درگیری منجر شده است ، زیرا تفرقهاندازان و کوته نظران بریدن انار با چاقو را همتراز با قتل بابایادگار میدانند ، که به این صورت آمده است

بنیامین مرمو :

کوپاش زمین سلطان اعظم پری نمایان پیر نرگس چم

این سئوال پیش می آید سلطان سحاک که ما آنرا دارای ذات اکمل خدایی میدانیم در بین چند نفری که اطرافش قرار داشتند انار را به چه صورت به زمین می کوبد !؟ آیا این حرکت برای خدای ما بعید به نظر نمیرسد !؟

کلمه کوپاش در نسخه زیراکسی مربوط به مرحوم سید فریدون دانشور و مرحوم درویش علیمیر به «دانه روی زمین » تغییر داده شده است ، قابل ذکر است که کتاب دستنویس دو شخص مذکور با توهین های زیادی به خاندانهای میری ، مصطفایی و شاه ابراهیمی در دهۀ اخیر باعث درگیری بین کاتبین و ناشر مربوطه و سادات شاه ابراهیمی گردیده است . ونام دیوان گوره گوران روی آن گذاشته اند و یکی از سادات مطرح گوران با توجه به ماهیت تفرقه اندازانهای که دارد آنرا مورد تائید قرار داده است ، باید در اینجا چون لفظ گوران را انتخاب کردهاند باید پسوند گوران را نیز به بزرگان نیز اضافه میکردند مانند سلطان سحاک گوران مرمو ، پیربنیامین گوران مرمو و الی آخر ...... زیرا بنا به گفته این آقایان سلطان سحاکهای مختلفی وجود داشته و برای هر منطقه یک دیوان گوره نزول میفرمودند . قابل توجه است در خود گوران نیز دوسلطان سهاک داشته ایم زیرا در آنجا نیز دو دیوان گوره موجود است .

اما بنده به اصل کلام که مربوط به فلسفه بوجود آمدن بابایادگاراست می پردازم

پیــرموسی مرمو : بنیامین امین چلــــــــوکی آورد بنیامین امین

داش و اسماعیل و شــرط نگین بردش آ چلــــــوک نه باخ سرین

بردش نه آباخ و خذمت کـــردن نیاش او زمین پی قــــربان کردن

چنی ســـر کیشا نه باخــو آ دار شکرش کرد و ذات پادشای کرمدار

داش او انار نه باخ آوردن هفتن هفتنان خبـــــــردار کردن

دعای تیخش دا سی مامی و جم پری نمایان او یار اقــــــــــــدم

ســـــــر انار بری و شرط پاکدل بنیام واتش و حــــــــق بی واصل

و در ادامه پیربنیامین میفرمایند .

پیربنیامین مرمو : سلطان اعظم دانهی روی زمین سلطان اعظم

گــرسا دانه و حکــــم خواجام پری نمایان پیـــرنرگس چـــم

در کلام بالا پیربنیامین به یک دانه انار اشاره میکند و میفرمایند که این دانه به حکم سلطان سهاک دارای درخشش و نورانیت خاصی بود و هدف از آن بوجود آمدن بابایادگار بوده است . و اگر لازم ببینم تحریفهای دیگر این دفتر در آینده برای خوانندگان عزیز ارسال مینمایم .

اخیراً نیز بعضی از خاندانهای دیگر بنا به مصلحت شخصی دست به تغییراتی در انجام فرایض آئینی زدهاند که خوشبختانه اکثر جوانان شایسته این خاندانها با تغییرات انجام شده مخالف بوده ، و کوشش میکنند دوباره راه و روش پردیوری را احیاء نمایند . آنچه مسلم است که باید کلیه خاندانها به کلام کهن مراجعه نمایند و عوامل تفرقه و اختلاف در هر منصب و مقامی که باشد افشا کنند و برای رسیدن به یک جم واحد سلطان پسندانه بکوشند ، زیرا برای نیل به این هدف از خودگذشتگی زیادی لازم است و جوانان شایسته یارسانی باید کمر همت ببندند و تمام موانعی در یک صد سال اخیر عوامل مشکوک با ایجاد اختلاف و چند دستگی بوجود آورده اند از پیش رو بردارند .

و در پایان عرایضم از تمام صاحب نظران عزیز یارسانی خواهشمندم به نقد و بررسی گفته های اینجانب بدون غرضورزی بپردازند و با حمله به شخص اینجانب مسئله اصلی را لوث ننمایند .

میره بیگی
http://yarsan-dm.com/in/index.php?option=com_content&task=view&id=2860&Itemid=1
------------------------------------------//////////////////////////////////
رۆژی 10 خاکه‌لیۆه‌ رۆژی شه‌هیدانی کوردستانه‌

هه سته قازی ئه ی تاقه داری سه ر به داری چوار چرا

ڕێ ده پێوم هه ر به ڕێتان ....ناهێڵم چۆڵ بێ جێگاتان
سوێند به خوێنی پاکی سه ردار....هه ر ده مێنێ ڕێ و ڕێبوار
ده مهه وێ سه ر دابنێمو سه ر به دار بم
ده مهه ێ چک هه ڵگرم و پێشمه رگه ی مێرگ و هه وار بم
ده مهه وێ ئه ی بێقه رار تا ڕوژی دیدار بێقه رار بم

-----------------------------------------------------------------------------------------------
اسماعیل آقا سمکو

اسماعیل آقا شکّاک یا اسماعیل آقا سیمیتقو معروف به ( اسماعیل سمکو ) یکی از مبارزان کورد در عین مذاكره با مقامات نظامی در 27 تیر 1309 ناجوانمردانه كشته شد.


اسماعیل آقا شكّاك ملقب به سردار نصرت، فرزند محمدآقا و نوة علی خان شكاك معروف به سمكو و مشهور به سمیتقو بود. سمكو در لهجة شكاك، مأخوذ از اسماعیل است و این ایل، اسماعیل را بیشتر سمكو می گویند، كه در فارسی سمیتقو خوانده میشود. سمكو پس از كشته شدن برادرش جعفرآقا، به حكم والی آذربایجان (نظام السلطنه مافی) در 1323ق به ریاست ایل شكاك رسید. این ایل از دو طایفة اصلی عبدوی و كاردار تشكیل می شود كه در حوزة غربی دریاچة اورمیه ـ بین اورمیه و سلماس ـ سكونت دارند.
سمكو نخست در سالهای مقارن با نهضت مشروطه و آشوب حاصل از تجاوزات مرزی عثمانیها، در 1325ق با تاخت و تاز در سلماس و نواحی مجاور آن، نام گشود. در مراحل بعد كه با اشغال نظامی آذربایجان به دست روسیه تزاری و اقتدار فزایندة روسها در این حوزه توأم شد، او در مقام فرماندة یك نیروی مرزی در سلماس، تحت حمایت مقامات محلی روسیه قرار گرفت. این رویه، یعنی همراهی با خط مشی محلی روسیه تا پیش آمد انقلاب 1917م كه به فروپاشی اقتدار روسها منجر شد، ادامه یافت. در خلاء ناشی از عقبنشینی قوای روسیه از ایران، پاره ای از گروههای محلی ـ از جمله مهاجران مسیحی و كردهای غرب اورمیه كه اینك كم و بیش تحت فرماندهی سمكو قرار داشتند ـ در تدارك توسعة دامنة نفوذ خود برآمدند. در آغاز بین این دو حركت، یعنی قدرت طلبی مهاجران مسیحی از یك سو و افزایش اقتدار كردها از سوی دیگر كه با هرج و مرج فزاینده در كل آن حوزه توأم شد، تنافری به چشم نمی آمد. تشكیلات باقیمانده از متفقین ضمن تسلیم و تجهیز مهاجران مسیحی و بویژه طوایف جُلو آشوری برای تشكیل نیرویی در جهت حفظ خطوط دفاعی در قبال قوای عثمانی، با سمكو و قوای تحت فرمان او نیز همان مناسبات پیشین را حفظ كردند. تا آن كه در خلال ملاقاتی كه در جمادی الثانی 1336 بین بنیامین مارشیمون، پیشوای دینی و عرفی آشوریها و سمكو در كهنه شهر سلماس صورت گرفت، مارشیمون و همراهانش به ناگاه هدف حملة كردها قرار گرفتند.
در پی این واقعه كه به قتل مارشیمون منجر شد در حالی كه سمكو و نیروهای هوادار او به سمت خوی عقب نشستند، سلماس و اورمیه و بسیاری از روستاهای اطراف آن در آتش انتقامجویی مسیحیان سوخت. با آن كه پاره ای از منابع آشوری، مقامات محلی ایران از جمله تشكیلات ولایت عهد را در تبریز زمینه ساز این دسیسه و محرك قتل مارشیمون دانسته اند، در منابع ایرانی، سندی دال بر تأیید این امر و اصولاً همراهی اسماعیل آقا با مقامات حكومتی در این دوره دیده نمیشود. در واقع در این مقطع با توجه به رنگ باختن تلاشهای نمایندگان متفقین برای تشكیل نیرویی محلی برای پُر كردن جای خالی نیروهای روسیه و آمادگی تدریجی قوای عثمانی برای پیشروی به سوی آذربایجان، دگرگونی پیش آمده در تغییر مشی اسماعیل آقا را نیز باید در چارچوب چنین تحولاتی ارزیابی كرد.
با پیشروی قوای عثمانی و استقرار آنان در اورمیه در اواخر شوال 1336 كه به هزیمت قوای مسیحیان و عقبنشینی بقایای آنان به سمت همدان و كرمانشاه منجر گشت، سمیتقو نیز به چهریق بازگشت. با خاتمة جنگ اول جهانی در صفر 1337 كه به مراجعت نیروهای عثمانی از خاك ایران منتهی گردید و همچنین با توجه به ناتوانی مقامات كشور در اعادة نظام منطقه، عرصه بر اقتدار فزاینده سمیتقو گشوده شد. از این مرحله به بعد، علیرغم اتخاذ آمیزه ای از روشهای مسالمت آمیز چون مذاكره و مصالحه، و غیرمسالمت آمیز مانند عملیات نسبتاً موفق قوای قزاق در جمادی الثانی 1338 بر ضد او كه در آستانة موفقیت نهایی از حركت بازایستاد، قوای اسماعیل آقا به یك نیروی بلامنازع منطقه ای تبدیل شد.
او در این مرحله علاوه بر طوایف شكاك، طیف وسیعی از دیگر عشایر كرد آن حدود را نیز در زمرة هواداران خود داشت.
در ربیع الثانی 1339 سمیتقو با استفاده از اختلافات سیاسی میان دسته های شهری ـ بنا به دعوت یكی از این گروهها زمام اورمیه را نیز در دست گرفت. با این دگرگونی كه از لحاظ قتل و غارت، برای ساكنان شهر و روستاهای اطراف آن، از دورة حكمروایی مسیحیان در ادوار گذشته هیچ كم نداشت، اقتدار سمیتقو به اوج رسید. چندی بعد در رأس نیرویی به سمت جنوب شتافت و در اواسط مهر 1300، ساوجبلاغ (مهاباد) را به تصرف درآورد و در سایر جبهه های جنگ نیز چندین حملة نیروهای دولتی را دفع كرد، از جمله در قزلجه (دی 1300) و میاندوآب (تیر 1301) كه با ضایعات سنگینی بر قوای دولتی توأم بود.
در این میان با تشكیل قشون متحدال شكل ایران تحت سرپرستی رضاخان سردار سپه و همچنین فراغت نسبی این نیروی جدید از تحولات گیلان، مجموعه اقدامات جاری برای پایان دادن به غائله سمیتقو صورت منسجمی یافت؛ در تدارك زمینه های سیاسی این امر، دولت برای متقاعد ساختن ملیّون ترك ـ تشكیلات مصطفی كمال در آنكارا ـ به سلب حمایت از سمیتقو، هیئتی را تحت سرپرستی ممتازالدوله به تركیه روانه كرد. همزمان با توافق تهران و آنكارا در این زمینه تجدید سازمان نیروهای موجود و استقرار واحدهای نظامی اعزامی در جبهه جنگ علیه سمیتقو، كه اینك تحت فرماندهی امانالله میرزا جهانبانی (سرتیپ) قرار داشت، صورتی نهایی به خود گرفت و در اواسط مرداد 1301 حملة نیروهای دولتی آغاز شد.
در حالی كه بخش اصلی نیروهای دولتی در شرفخانه تمركز یافته بود و نیروهایی نیز در سمت خوی در شمال و میاندوآب در جنوب مستقر شده بودند، حملة اصلی در 12 تیر در جهت طسوج آغاز شد و به رغم مقاومت اولیة كردها، نیروهای دولتی به تدریج پیش رفته و با تصرف دیلمقان در 18 تیر، مقاومت قوای سمیتقو را در هم شكستند. چند روز بعد در 21 تیر نیز با تصرف چهریق ـ پایگاه اصلی اسماعیل آقا سمیتقو ـ جنگ به پایان سید.
در حالی كه با اعادة انتظام در اورمیه و سلماس و مضافات به یك دوره تقریباً ده ساله از قتل و غارت و آشوب خاتمه داده شد، باقیمانده قوای سمیتقو (حدود هزار نفر) كه در ارتفاعات واقع در سرحدات ایران و تركیه، تحت تعقیب قوای دولتی قرار داشتند، بالاخره در جریان یك درگیری با نیروهای مرزی تركیه در مهر 1301 به كلی متلاشی شده و سمیتقو به سمت عراق رفت.
از این پس به مدت چند سال فعالیتهای سمیتقو بیشتر تحت الشعاع تحولات جاری در مناطق كردنشین عراق و تركیه قرار داشت تا رخدادهای ایران؛ در این سالها تا روشن شدن تكلیف مالكیت موصل، تركها از یك سو و مقامات انگلیسی مستقر در بغداد از سوی دیگر سعی داشتند كه با حمایت از گروهی از كردهای منطقه، تلاشهای طرف دیگر را برای چیرگی بر این حوزه خنثی كنند. سمیتقو نیز بر آن بود كه در جریان این ائتلافهای زودگذر و سیّال، جایگاهی برای خود تدارك كند.
پس از تلاشهایی چند برای مذاكره با مقامات انگلیسی عراق در پاییز و زمستان 1301 كه ظاهراً به دلیل امتناع مقامات مزبور از مذاكره با سمیتقو به نتیجه نرسید، در تابستان 1302ش از حضور او در مناطق كردنشین تحت كنترل تركها و تلاش آنها برای جلب همراهی او گزارشهایی منعكس شد.
گزارشهای موجود از تحولات مرزی در 1303ش نیز از تداوم حضور سمیتقو در بخشهای جنوبی مرزهای ایران و تركیه و ادامة مذاكرات مقامات ترك با او حكایت دارند. احتمالاً به تبع این رخدادها بود كه مقامات نظامی ایران بهتر آن دیدند كه به سمیتقو تأمین داده و او را به اتفاق همراهانش در ایران تحت كنترل داشته باشند. در اواسط اردیبهشت 1304 سمیتقو پس از ملاقات با عبدالله خان امیرطهماسب در كهنه شهر سلماس به اتفاق دویست تن از اعضای خانواده و همراهانش در صومای برادوست مستقر شد و اندك زمانی بعد، در اواخر خرداد همان سال نیز در خلال سفر رضاخان سردار سپه به آذربایجان، شخصاً به دیدار او شتافت.
با این حال دورة آرام و قرار سمیتقو به درازا نكشید؛ در پاییز 1305ش در حالی كه دور جدیدی از اختلافات مرزی ایران و تركیه بروز كرده بود و هر دو، طرف مقابل را به تحریك كردها بر ضد دیگری متهم میكردند، اسماعیل آقا از نو وارد كار شد و در اوایل مهرماه با گروهی از افرادش به شهر سلماس حمله برد. نظر به مقاومت پادگان نظامی شهر و اقدام سریع نیروهای اعزامی به سلماس، این تلاش سمیتقو نیز به نتیجه نرسید و نیروهای دولتی به سهولت او را تا مرزهای تركیه عقب راندند؛ آنچه كه از سوی مقامات ایران به كوتاهی واحدهای مرزی تركیه در جلوگیری از افراد سمیتقو تعبیر شد، برای مدتی بر تنشهای مرزی و سیاسی ایران و تركیه دامن زد.
از این مرحله به بعد با توسعه مناسبات سیاسی بین كشورهای ایران و تركیه و عراق و بویژه همگرایی بیشتر آنها در مقابله با تحركات ناسیونالیستی در میان كردها، عرصه بر شورشیانی چون سمیتقو كه تا پیش از این بیشتر از رقابت كشورهای منطقه بهره برداری میكردند، تنگتر گردید؛ وی در بدو خروج از ایران به خاك عراق، رفت و مدتی را در رواندوز بود. در این بین با وساطت مقامات عراق بار دیگر برای تأمین و مراجعت او به ایران مذاكراتی آغاز شد ولی از آنجایی كه مقامات كشور بازگشت وی را به اقامت در یكی از نقاط مركزی ایران منوط كرده بودند و سمیتقو این شرط را نمیپذیرفت، مذاكرات مزبور به جایی نرسید و با افزایش فشار ایران به مقامات عراق برای استرداد او، سمیتقو از نو در نقاط مرزی تركیه و عراق، از جمله مدت زمانی هم نزد شیخ احمد بارزانی، سرگردان شد. در اواخر تیر 1309 با گروهی از افرادش وارد اشنویه شد و در حین مذاكره با مقامات نظامی، در 27 تیر ناجوانمردانه كشته شد.


از آنجا كه بخش مهمی از دوران فعالیتهای اسماعیل آقا شكاك (سمیتقو) با سرآغاز تكاپوی ملی در میان كردها همزمان شد و در تاریخنگاری ناسیونالیستی كرد نیز جایگاهی به او اختصاص یافته است، عملكرد و جهانبینی ناظر بر عملكرد او اساساً ماهیتی عشایری و سنتی داشت؛ هر چند در این عرصه صرفاً سنتی نیز به دلیل بیرحمی و قساوت فوق العاده، در قیاس با بسیاری از تحركات عشایری مشابه آن ایام، وضعیتی یگانه و خاص داشت.






۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

دیدگاه زیبای گاندی: 7 مورد خطرناک!


دیدگاه زیبای گاندی: 7 مورد خطرناک!


از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:

1-ثروت، بدون زحمت
2-لذت، بدون وجدان
3-دانش، بدون شخصیت
4-تجارت، بدون اخلاق
5-علم، بدون انسانیت
6-عبادت، بدون ایثار
7-سیاست، بدون شرافت

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوهاش داد

۱۳۸۹ فروردین ۸, یکشنبه

خشونت کار احمقهاست نه به خشونت"

فرار دختران از خانه در کشورهای اروپای ادامه دارد متاسفانه تعداد زیادی از این دختران از خانوادهای سنتی کرد هستند که متاسفانه پدران بعضی از این دختران ادعای آزادی میکنند و در باره آزادی ملت کرد دم میزنند که در خانه خود هم برای زن و فرزندانش یک جهنم ساخته اند
اینها با این سنت میخواهند کردستان را آزاد کنند با سنت کثیف و عقبمانده
البته تنها کردها با فرزندانشان چنین رفتاری نمیکنند بلکه عربها ایرانیها و سومالیها و ترکها هم دست کمی ندارند این سنت کهنه و پوسیده که از سوی مذهب کثیف آمده است و زن را ناقص العقل معرفی میکند و زنان را مثل برده میبینند و این خشونت از سوی هر کسی که باشد غیر انسانی و غیر اخلاقی میباشد باید خاتمه یابد.
عربها اگر دخترانشان در اروپا با یک غریبه دوست شد میکشنش و از پنچره پرتش میکنند و میگویند خودکشی نموده است با اسم شریعت کثیف
چرا ما کمی واقعبینانه تر به قضیه نگاه نکنیم که زن هم مثل من مثل شما شعور دارد چرا من باید بروم و یک دختر دلخواه خودم را انتخاب کنم لاکن خواهرم این حق را نداشته باشد چرا تا کی ما باید دنبال خرافات و کهنه پرستی و سنتهای کهنه و گندیده را دنبال کنیم چرا به زنان و دختران خود احترام نگذاریم زن و مرد هیچ فرقی ندارند سازمان دفاع از زنان در سوئد تصمیم دارد از این به بعد اسم و مشخصات افرادی که زنان و دختران را آزار میدهند منتشر کند تا دیگر چنین افرادی کور و. نادان دست به خشونت علیه فرزندان خویش نزنند
زن انسان است باید دختران همچون پسران آزاد باشند به کجا سفر میکنند و با چه کسی حرف میزنند و چه پسری با دلخواه خویش انتخاب میکنند اگر مردی که ادعای دموکراسی و آزادی میکند و فقط حرف است و هنوز خویش را آزاد نکرده است باید اول برود خود را آزاد کند بعد اسم آزادی و دموکراسی بیاورد من در یک ماه پیش یک مقاله نوشتم تحت عنوان یک انسان آزادیخواه باید اول خویش را آزاد کنیدبعد دم از آزادی و دموکراسی بزند.
شما هنوز حاضر نیستی به دخترت اجازه بدهید که با ان پسری که دوستش دارد حرف بزند چطوری ادعای آزادی و دموکراسی برای ملتت میکنید؟ بگو کدام آزادی کدام دموکراسی؟ اگر این تفکر شما میباشد بهتر است بروید پیش رژیم جمهوری اسلامی که همفکر شما میباشد اگر حاضر نیستی دختر کو همسر خود را مثل انسان نگاه کنید خوب رژیم هم همین تفکر دارد که شما دارید.
این خشونت متعلق به قشر خاصی نیست و در سرتاسر خاورمیانه وجود دارد در ایران در سرتاسر ایران این جنایت وجود دارد زنان در استان بختیاری دست به خودسوزی میزنند در ایذه مالمیر در شهر کرد در بروجرد در اصفهان و در شهرهای دیگر ایران این جنایت وجود دارد اما چرا در کردستان زود به دست میدیاها میرسد به سبب اینکه گروه های هستند در کردستان کار میکنند و دارای شبکه های زنان هستند آن را منتشر میکنند اما در استانهای دیگر ایران خیلی از کردستان بیشتر این خودسوزی و خود کشی انجام میگیرد اما چون کسی نمیتواند آن را منتشر کند همینطور مخفی باقی میماند
بنظر من متشر شدن چنین اعمالی کار خوبی خواهد بود و فرد خشونتگرا را میتواند بترساند و از کارهای غیر انسانی خودداری کند.
من میگم همانطور که من دل دارم و عاشق میشم خواهرم هم دل داردو عاشق میشه باید آزادی که خودم دارم عین همین آزادی خواهرم داشته باشد من بر این باور هستم کسانی که علیه زنان و دختران خویش خشونتکار هستند باید تحت مراقبتهای پزشکی و روانی درمانی قرار گیرند جرا جون مریض هستند.
با تشکر ساموئیل کرماشانی

روانشناسی اجتماعی در باره فرادی که مبتلا به هذیان گوئی هستند

این را در نظر داشته باشید که افرادی که عادت به غیبت کردن پشت سر

دیگران دارند در اصل مریض هستند و این مرض از نوع توهمگرائی و بر اساس اوهامگرائی فرد مریض برای خالی کردن انچه در درونش میباشد دست به هذیانگوئی و بدگوئی پشت سر دیگرانی که به انها حسادت دارد این حسادت میتواند به 5 الی 6 نوع باشد 1 شاید فردی که پشت سرش بدگوئی میکند فرد مریض قدش از او بلند تر باشد و 2 شاید انچه دیگری بلد است او بلد نباشد3 شاید فرد نویسنده باشد و او که پشت سرش بدگوئی میکند توان نوشتن مثل ان فرد نباشد 4 جوانی است شاید هیکل او و زیبائی او نداشته باشد و 5 شاید از نظر زبانی مثل او نباشد و 6 شاید او به راحتی با دیگران دوست بشود و او که مریض است توان آن را نداشته باشد به این آسانی با دیگران دوست بشود.
اما در جمعبندی کلی افرادی که عادت به هذیانگوئی پشت سر دیگران دارند مریض هستند این مرض بر اساس یک غریزه کینه توزانه میباشد که فرد مریض نسبت به پیرامون خودش دارد و این مرض که یکی از ژنها را به خود اختصاص داده است قابل درمان به این آسانی نیست و سالها و ماه ها طول میکشد تا فرد مریض به حالت بهبودی برسد.
autisme
این افراد ی که دست هذیان گوئی میزنند افرادی هستند که از دیر زمان کودکی با مرض اوتیستیکی بزرگ شده اند که یک مرض میباشد که خیلی هم خطرناک میباشد برای کودک.
افراد مبتلا به اوتیستیکی در خیال و رویاهای خود مجذوب هستند و همه چیز بر حسب خیال و رویاهای خویش تحلیل میکنند و همه از دنیای پیرامون خویش مشکوک هستند و این مشکوکی به هذیان گوئی ختم میشود.
اگر دست به تحقیقاتی مفصل و دقیق در باره هذیانگوئی و غیبت کردن افراد پشت سر دیگران و دست به کالبدشکافی بزنیم بخوبی درمیابیم که این از دو زاویه میتوان مورد بررسی قرار داد که هم بر اساس حسادت و تحول این حسادت به یک مرض مزمن و درست شدن یک ژن خاص برای این نوع مرض باعث میشود که این فرد هنگام حرف زدن غیر مسئولانه و غیر طبیعی هر چی از دهنش بر امد بگوید بدون اینکه بداند که دارد شخصیت یک انسان را زیر سئوال میبرد و در عین حال شخصیت خود را زیر سئوال میبرد.
این مرض یک حالت توهم و ذهنی میباشد که بر اثر یک اختلالات دوقطبی و مثل مانی شیدا و اسکیزوائیدی میباشد که فرد را دچار چنین هذیانی میکند.
افرادی که عادت به غیبت گوئی و پشت سر دیگران حرف میزنند آن یک نوع انباشته شده ی از مرض هیستریکی درونی میباشد اگر چنانچه فرد دست به چنین کاری نزند فشار این هذیان دوچندان بشود و باعث بروز یک درگیری در بین خانواده خود بشود و احتمال قتل هم در کار خواهند بود این افراد توهمگرا هستند خیال میکنند همه دارند پشت سرشان بدگوئی میکنند و دارند برای او برنامه ریزی میکنند تا بکشند و دارند یک برنامه برایش میریزند که از بینش به برند ولی چنین نیست این تخیلی است باطل و دور از راستی و حقیقیت ندارد و بر اثر فشارهای درونی و مرض روانی روانپویشی این فرد چون در عین حال مبتلا به توهمگرائی و پارانوئیدی است برای خودش دست به درست نمودن چنین تخیلی میزند و خود را بالا میبرد و خیلی چیزهای نادرست و هرگز انجام نشده را میگوئید و بیان میکند.
انسانهای که دارای شخصیت دوگانه هستند و در تصمیمگیری مشکل دارند با یک حرف ساده به این سادگی عوض میشوند و به حرف هر کسی به این آسانی باور میکنند و ریزبین و تیز بین نیستند همه چیز بر اساس تخیلهای آمیخته اسکیزوئیدی و پارانوئیدی مورد بررسی قرار میدهند و هیچ فکر نمیکنند هر لحظه و هر ساعت میتوانند عوض بشوند این افراد در زمان بچگی هم مورد عمل فیزیکی قرار گرفته اند و شاید توسط والدین خویش کتک کاری شده باشند این عوارض همان درد و رنجهای زمان کودکی میباشد که امروز این افراد را وادار میکند تا دست به هذیان گوئی غیر منطقی و غیر واقعی بزنند و بر اساس و حسب تخیلهای روانی خویش اتهامهای واهی و دور از راستی برای دیگران درست میکنند اما وقتیکه به تیه قضیه بروید این افراد مریض هستند و همین مشکوک بودن از عمل و توان دیگران مریض بودن فرد را تائید میکند.
تعاریف مختلفی از شخصیت ارائه شده است که هر یک بر وجهی از شخصیت تأکید کردهاند. هیلگارد (Hilgard) شخصیت را «الگوهای رفتار و شیوههای تفکر که نحوه سازگاری شخص را با محیط تعیین میکند» تعریف کرده است در حالی که برخی دیگر «شخصیت» را به ویژگیهای «پایدار فرد» نسبت داده و آن را بصورت «مجموعه ویژگیهایی که با ثبات و پایداری داشتن مشخص هستند و باعث پیش بینی رفتار فرد میشوند» تعریف میکنند.

شخصیت (Personality) از ریشه لاتین (Persona) که به معنی «نقاب و ماسک» است گرفته شده است و اشاره به ماسک و نقابی دارد که بازیگران یونان و روم قدیم بر چهره میگذاشتند و این تعبیر تلویحا به این موضوع اشاره دارد که «شخصیت هر فرد ماسکی است که او بر چهره خود میزند تا وجه تمایز (تفاوت) او از دیگران باشد».
شخصیت به همه خصلتها و ویژگیهایی اطلاق میشود که معرف رفتار یک شخص است، از جمله میتوان این خصلتها را شامل اندیشه ، احساسات ، ادراک شخص از خود ، وجهه نظرها ، طرز فکر و بسیاری عادات دانست. اصطلاح ویژگی شخصیتی به جنبه خاصی از کل شخصیت آدمی اطلاق میشود.

این افراد خیلی بی اراده هستند به این راحتی تسلیم هر بادی میشوند
باز این افراد همیشه پریشان حال و دائم مشکوک هستند بر نفس خویش باور ندارند بعضی اوقات احساس میکنند که مریض هستند اگر پیشکسی غذا بخورند احساس میکنند طرف دارو انداخته تو غذا برای فرد روانی در کل این افراد مبتلا به پارانوئیدی هستند همراه با مانی و بعضی اوقات اینقدر هذیان میگویند از حد و مرز خودش خارج شده و طرفی که دارد به این افراد گوش فرا میدهد خسته میشود و دیگر تحمل شنیدن هذیان چنین افرادی را ندارد که از حد و مرز خودش گذشته است.
این افراد دوست دارند از همه جهت در باره خصوصیات دیگران سئوال کنند و حتئ سئوالهای خیلی خصوصی هم میکنند اما اگر از این افراد سئوال نمودی در باره خصوصیتشان بلافاصله نگران میشوند و عصبانی میشوند احساس میکنند که طرف دارد علیه او جاسوسی میکند لاکن فکر نمیکند که او از طرف سئوال نموده است و طرف هم این حق را دارد عین همین سئوالهای که فرد روانی نموده است از فرد بکند خوب من خودم با چنین افرادی خیلی زیاد برخورد نمود ه ام.
این افراد هرگز صداقت ندارند و نمیتوان به این آسانی به چنین افرادی اعتماد نمود چرا چون این افراد دارای چند چهره ای گوناگون هستند هر لحظه عوض میشوند و نمیتوانند ثابت باشند و بر کلمات خویش ثابت نیستند و قول و قرار ندارند و به خانم شریک زندگیشان همیشه در گمان هستند و این گمانه زنی میتواند به درگیری و جدای برسد البته این افراد خیلی زیاد هستند در جامعه متاسفانه در بین کشورهای دنیا افرادی که از خاورمیانه آمده اند بیشتر به این امراض مبتلا هستند حاضر نیستند کسی از انها انتقاد کند ولی دوست دارند از همه کس انتقاد کنند اگر روزی به اشتباه اینها اشاره کنید شب خوابشان را نمیبرد و خیلی خطرناک است برای فردی که به اشتباه این افراد مریض اشاره نموده است انتقاد نموده است احتمال این میرود به فرد حمله فیزیکی کند فرد مریض و باید اگر چنین چیزی را دیده شد به رواندرمانگر محل زندگیتان گزارش کنید تا شاید به فرد کمک کنند.
این مقاله هنوز تمام نشده است و ادامه دارد
ساموئیل کرماشانی
///////////////////////////////////
پنهان نمودن و قایم نمودن اشتباهات به معنای تکرار اشتباهات بدتر از قبل میباشد اما فاش نمودن اشتباهات و انتقاد از اشتباهات به معنای اصلاح آن میباشد
در ضمن پنهان نمودن اشتباهات خویش رفتن به سوی یک مرض مزمن روانی بر اثر پنهانکاری در اشتباهات خویش خواهند بود .
وقتیکه شما دست به یک اشتباه میزنید دوست ندارید کسی درباره اش چیزی بگوید و یا کسی از اشتباهات شما انتقاد کند این اسمش خودسانسوری میباشد که نمیتواند به تکامل فرد کمک کند یک فرد تکامل یافته و مترقی همیشه اشتباهات خویش را مرور میکند و روزبروز خویش را اصلاح میکند. اما به فراموشی سپاردن اشتباهات خویش و دست به انتقاد گریزی و خود سانسوری زدن کاری است بد و زشت که به هیچ عنوان نمیتواند در باره اصلاح درونی فرد کمکی بکند بلکه میتواند خیلی هم خطرناکتر از گذشته باشد اشتباهات آینده.
افرادی که اشتباه خویش را پنهان میکنند دچار عذاب وجدانی و درگیری درونی هستند هرگز انرژی که باید صرف چیزهای مثبت بشود به بی راهه میرود و بیشتر صرف درگیریهای درونی میشود به سبب عذاب وجدانی و پنهانکاری در اشتباهات خویش که این به مرور زمان یکی از ژنها را به خود اختصاص میدهد و در نهایتش به مرض روانی درونی کوبنده دچار میشوند پنهان حقایق دردها و رنجهای بدنبال خواهند داشت.
بلاشک پذیرفتن اشتباه خویش و پذیرش انتقادات و غلبه بر اشتباهات خویش نشانه تکامل فردی و بسوی یک انسان درون آزاد خواهند رفت البته باید در تحول و تکامل خویش اول از شخص خود شروع کرد یعنی خود را آزاد کنید بعد درباره آزادی حرف بزنید.
تهدید دختران خویش بخاطر اینکه با یک پسر ارتباط داشته است و دم از آزادیخواهی زدن و پنهان نمودن اشتباه خویش و چندین بار کتک کاری دختران خویش و تهدید هسر خویش نباید با فلان کسی حرف بزند زندانی نمودن زنان و منع نمودن زنان برای رفتن به مدرسه این بزرگترین اشتباه میباشد و بار دار نمودن زنان و خانه نشین نمودن زنان فقط به این خاطر که زود به مدرسه نروند خودش بزرگترین جرم بر ضد انسانیت میباشد.
ناچار نمودن دختران که باید با کسانی ازدواج کنند که باب دل پدر و یا مادر باشد و ناچار نمودن دختران تا فرار کنند و درب و دیوار دنبال آنها گشتیدن اینها خودش بزرگترین اشتباهی میباشد که نیاز به دکتر روانشناس دارد تا این افراد خویش و درون خویش را اصلاح کنند.
ما هر روز شاهد فرار دختران جوان هستیم از خانه به سبب خشونت والدین علیه دختران خویش در اروپا در همین شهر چندین دختر به خاطر تهدیدهای پدرانشان فرار نموده اند و بعضی از آنها در مخفیگاه بر سر میبرند
jealousy morbid
حسادت بیمارگونه.
این اصطلاح در مورد بیمارانی معمولأ مردهائی بکار رفته است که سوء ظن آنها درمورد وفاداری همسر یا شریک زندگی خود بسیار بیشتر از آن است بطور طبیعی انتظار می رود.
برای اثبات ظن خود در جستجوی قرائن بر می آید همسر خود و یا دختر خود را سئوال پیچ میکنند به تعقیب پنهانی آنها می پردازد و هر رفتاری را به نوعی سوء تعبیر میکند.
بسیاری از مردانی که از خاورمیانه آمده اند به این مرض مزمن مبتلا هستند.
بسیاری از این مردان در تلاش خود برای کاستن از میل جنسی همسر بدفعات گاه و بیگاه اقدام به نزدیکی با او می کنند تا به این ترتیب انگیزه خیانت را در او از بین به برد البته این اسم خیلی زشت است کلمه خیانت چرا چون هیچ زنی ملک هیچی مردی نیست .
حسادت بیمارگونه از صفات پارانوئید و افسردگی پنهانی برمیخیزد و باالکلیسم شدت می یابد.
این اختلال سیری پیشرونده دارد و معمولا روز به روز شدت می یابد.
در بعضی موارد حسادت بیمارگونه به ابعاد هذیانی می رسد و وضع بسیار خطرناکی بوجود می آورد .
jealousy projected
حسادت فراافکنی شده نوعی حسادت که از بیوفائی خود شخص یا تکانه های سرکوب شده برای بیوفائی ناشی میشود.
در این نوع حسادت شخصی که در جهت بیوفائی اغوا و وسوسه میشود برای رفع احساس درد ناشی از وجدانی آن را به طرف مربوطه نسبت میدهد.
jealous husband syndrome.
سندرم شوهر حسود . این پدیده پارانوئید به سندرم اتللو نیز مشهور است و هذیان عمده در آن باور به بیوفائی همسر و یا دختر است. که فرد مریض خیال میکند اگر دخترش رفت بیرون و با یک پسر حرف زد با او روابط دارد.
چنین بیمارانی معمولا از خانواده های از هم پاشیده بر آمده یا یک گروه اجتماعی که به مرض مزمن حسادت مبتلا هستند و زن را کالا میدانند در آن حرف زدن همسر خود را با دیگران نادر نیست بر خاسته اند.
بیماری اتهام به همسر به تدریج شروع شده و بصورت
مزمن و دائمی در می آئید.
بیمار در کوشش خود برای اعتراف گرفتن از همسر و یا دختر فقط به این خاطر با کسانی حرف زده اند برای اینکه به قول انسانهای روانی زن و یا دختر با کسانی روابط داشته اند اقدام به کتک زدن آنها میکنند و رفتار خشن و حتئ قتل همسر و یا دختر در چنین مواردی نادر است چرا چون انسانهای که به این بیماری مبتلا هستند میتوانند خیلی خطرناک باشند و میتوانند همسر و یا دختر خود را به قتل برسانند.
و بیمار برای اثبات بیوفائی همسر و یا دختر قرائن مسخره ای جعم آوری میکند گویا با فلان پسر و یا فلان مردی زنش و یا دخترش ارتباط داشته است اما در حقیقت اینطور نیست بلکه فرد مریض خیال پردازی نموده و مبتلا به بیماری پارانوئیدی شده است.
مدارا کردن با چنین بیمارانی بسیار مشکل است.
گاهی زنهای ساده دل در مقابل اصرار شوهر مریض و مبتلا به بیماری روانی از نوع پارانوئیدی به بی بیوفائی ای که انجام داده اند و بر اثر فشارها ی مردان مریض و خود خلاص نمودن به آن کاری که نکرده اند اعتراف نموده و وضعیت وخیمتر و بیمار را هذیان خود را ثابت قدم تر می سازد.
البته این نوعی بیماری است که به مرور زمان خطرناکتر میشود
این افرادی که به این نوع بیمارمبتلا هستند
اصلاح ناپذیر هستند احساساتی بر اساس هیچ و پوچ زن را مثل یک انسان نمیبینند بلکه از زاویه ی جنسی به زنان نگاه میکنند و بر این باور هستند که زنان مثل مردان نیستند عقل زنان با عقل مردان از نظر این افراد روانی کمترن است و تفکر این افراد روانی و مریض بیشتر مسائل جنس است تا انسان بودن و این افراد عادت دارند حتی به روابط بین انسانهای دیگر در جاماه حسادت دارند و همیشه بر این باور و این تفکر هستند که کاری بکنند روابط بین این افرادی که با هم دوست هستند برهم بزنند و این کار ازراهی بدست میاورد که فقط کافی است بداند که این دو شخص با هم روابط دارند.
البته این نوع بیماری در بین انسانها متفاوت است افرادی که دهکده نشین بوده اند بیشتر از این درد رنجمیبرند و افرادی که شهر نشین انواع مردم ارتباط داشته اند کمتر به این درد و بیماری مبتلا میشوند چرا چون دیده اند و در یک محیط پر جمعیت زندگی نموده اند اما افراد ده هاتی
از این بیماری رنج میبرند .
jealousy.
حسادت حالت هیجانی پیچیده ای است مربوط به احساس نفرت شخصی از یک شخص دیگر بدلیل روابط دو فرد سوم. معمولترین نوع آن حسادت جنسی میباشد.
با تشکر ساموئیل کرماشانی
----------------------------------------------
روان درمانی، تلاش برای یك تعریف



اگر از شما به عنوان خواننده این صفحه خواسته‌شود که تعریف خود را از دنیا ارائه بدهید، در آن صورت با همان مشكلی روبرو خواهید شُد كه هر روان‌درمانگری نیز هنگام تعریف رواندرمانی با آن روبرو است و مجبور است با خود كلنجار برود. چراکه هر شاخه‌ای از روان‌درمانی تعریف خود را از روان‌درمانی دارد و هر روان‌درمانگری بر آن جنبه‌ای از كار روان‌درمانی اهمیت بیشتری قائل است كه مُبرهن از دیدگاه علمی-نظری، اعتقادات شخصی و تجارب فردی وی است. اگر بخواهیم استنباطهای عمومی متخصصین را از روان‌درمانی به شکل یک زیر مجموعه مشترک نظرات آنها بعنوان تعریف از روان‌درمانی ارائه کنیم تنها می‌شود شاخص‌ترین عناصر تشكیل دهنده روان‌درمانی را تعریف کرد. یعنی تعریف ما به هیچ وجه کامل نخواهد بود. تازه ناگفته نماند كه در حال حاضر بسیاری از چیزها در روان‌درمانی در حال تحول بسیار سریع و بی‌سابقه‌ای بسر می‌برد.

فروید (بنیانگذار روانکاوی) در یكی از اولین كارهای خود به نام “روان درمانی (روح درمانی)” می نویسد: “روان (Psyche) كلمه‌ای یونانی است كه در زبان آلمانی آنرا به روح معنا كرده‌اند. بنابراین روان‌درمانی به معنای درمانِ روح است. و تحت آن نام می‌توان درمانِ نشانگاه‌های بیماری روحی را استنباط كرد. اما این تعریف معنای این كلمه را نمی‌رساند. روان‌درمانی بغیر از روح نُكاتِ دیگری را نیز دربر می‌گیرد: معالجه روح، معالجه روح یا جسم با استفاده از ابزارهایی كه بدوا بر روح انسان تاثیر می‌گذارند. یكی از این ابزارها كلمه است و كلمات اساسی‌ترین ابزار معالجه روح هستند. فهم این نُكته برای افراد عامی بسیار مُشكل است كه اختلالات روحی و جسمی تنها توسط كلماتی كه پُزشك بكار می‌برد مُداوا می‌گردند. شاید تصور کنند كه می خواهیم آن‌ها را به جادو معتقد سازیم. این نُكته اما زیاد هم ناحق نیست؛ كلماتی كه ما روزانه از آن ها استفاده می‌کنیم جادوی كم رنگ شده هستند. اما ضروری است برای قابلِ فهم شُدنِ این نُكته راه میان بُر دیگری را برگزینیم تا نشان دهیم كه چگونه علم قادر است حداقل بخشی از قدرت جادویی كلمات را كه این افراد قبلا دارا بودند مُجددا به آن ها باز گرداند.” (1905، ص 289).

__________________________________________________



روان درمانی واقعا چیست؟ آیا روان درمانی همان صحبت درمانی به گفته فروید است كه بوسیله جادوی كلمات اثْر می‌كند و یا آن چیزی است كه نیم قرن بعد از فروید (Raimy) با حالت طنز اینگونه بیان می‌کند: تكنیكی غیرقابلِ تعریف برای موارد نامُشخص با نتایج غیرقابلِ پُیش گویی. و یا آیا روان درمانی آن چیزی است كه Zeig در اواخر سال 1994 در کنفرانس تكامل روان درمانی (Evolution of Psychotherapy) در برابر روان درمانگران برجسته عنوان كرد: «بکارگیری فنون ارتباطات برای مستعد كردن بیماران تا بتوانند به ممكن‌ها دست بیابند، یعنی به چیزهایی كه خود همواره می‌خواسته‌اند اما هنوز نتوانسته‌اند به آن‌ها دست بیابند، چرا برای اینکار به خود اطمینان لازم را نداشته‌اند؛ بنابراین روان درمانی كاری است برای ممكن ساختن ناممكن‌ها». آیا روان درمانی به معنای «روندی است برای حل مُشكلاتِ ارتباطی و اجتماعی فرد كه در طی این روند رابطه بیمار و درمانگر امکانی است برای فراخ كردنِ دامنه تجربیات بیمار، و در این رابطه باید به بیمار كمك كرد تا از موقعیت ناخواسته‌ای كه در آن قرار گرفته است حركت كرده و به موقعیتی برسد كه هدف اوست»؟ (راینِكر، كانفر و شِمِلتسر، 1990). آیا روان درمانی به معنای «كمك روانشناس متحصص به مددجو است برای از بین بردنِ اختلالات روانی‌اش و یا برطرف‌کردن نشانگاه‌های بیماری جسمی با بهره‌گیری از شیوه‌های تایید شده علمی در رابطه‌ای معین و هدفمند بین روان درمانگر و بیمار» (باستینه، 1982)؟ و یا آیا روان‌درمانگری حرفه‌ای ناممكن و بیشتر هنری است تا علمی؟ آیا ‌درمان روان تمام كاری است كه روان درمانگر متخصص انجام می‌دهد؟

پُاسُخی سریع و قاطع به این سئـوال كه روان‌درمانی چیست وجود ندارد. در ادبیاتِ روانشناسی نیز پُاسُخی قاطع برای این سئـوال نمی‌یابیم، چرا كه در آنجا نیز تمام تعاریف یا تعاریفی فردی هستند و یا بسرعت از سر این سئـوال رد می‌شوند؛ و یا تحت عنوان روان‌درمانی مجموعه‌ای از شیوه‌ها و یا تكنیك‌های مُختلف را معرفی می‌کنند كه نقطه اشتراكشان تنها در این است كه نشانگاه‌های نابهنجاری روانی را با شیوه‌های روانشناختی تغییر می‌دهند و هر كدام بر اساس مكتب‌های نظری روانشناختی خاص خود طبقه بندی شده‌اند. در این میان جای تعجب نیست که عامه غیر متخصص نیز سردرگم می شوند. در تمام این تعاریف روان‌درمانی مجموعه‌ای از تکنیک‌های مُتفاوت، نامُشخص و پیچ‌در پیچ است كه هر كدام در رقابت با یكدیگر خود را تعریف می‌کنند. طبق لیستی كه Herink در 1980 مُنتشر ساخته است بیش از 250 نوع شیوه رواندرمانی وجود دارد.



یک تعریف مُمكن

در میان تمامی تعاریف روان‌درمانی یك تعریف نیز وجود دارد كه به این همهمه یک نوع نظم و ترتیب می‌بخشد. این تعریف مربوط است به )Strotzka (1975، كه در كتاب خواندنی «روان‌درمانی: مبانی، روش‌ها، ضرورت» آمده‌است. همچنین این كتاب بعنوان اولین تلاش برای ادغام شیوه‌های مختلف در روان‌درمانی شناخته‌شده‌است.



طبق این تعریف روان درمانی عبارت است از:



روندی آگاهانه، بسیار با برنامه و در عین حال انعطاف پذیر
برای تاثیرگذاری بر اختلالهای رفتاری و رنج‌های روانی
اساس این شیوها بر گفتگو (بیمار، روان‌درمانگر و گروه مراجعه) استوار است
از ابزارهای روانشناختی (ارتباطات) بهره می‌گیرند
غالبا كلامی ولی همچنین غیركلامی هستند
در راستای هدفی تعریف شده و مُشتركا طرح شده صورت می‌گیرند
برای كاستن نشانگاه های بیماری و یا تغییر در ساختار شخصیت
با بهره گیری از شیوه‌های قابل یادگیری
بر مبناء نظریات در باره رفتارهای نابهنجار و یا وابسته به نُرم
كه اصولا لازمه به اجرا درآوردن این شیوه‌ها وجود رابطه و یا پُیوندی عاطفی و قابل پُذیرش بین روان‌درمانگر و مددجو است.


هرچند كه این تعریف در سال 1975 صورت‌گرفت اما از دید امروز نیز نیاز به تصحیح زیادی ندارد. این تعریفی دقیق و جامع است كه از طرف بسیاری از روان‌درمانگران نیز مورد قبول واقع شده است. در اینجا با این جمله كه حاصل تامق و شاید یك نوع تذكر است این تعریف را دقیقتر كنیم.



روان‌درمانی عبارت است از معالجه بیماری‌ها، صدمات و اختلالات روانی در چهارچوب و براساسِ قواعد و ضوابط بهداشت روانی که از طرف سازمان جهانی بهداشت پذیرفته شده‌است.



واژه روان‌درمانی باید برای معالجه برنامه‌ریزی شده بیماری در چهارچوب نظام پزشكی (روان‌درمانگر متخصص) محفوظ بماند و تنها در این عرصه بكار رود. روان درمانی شیوه‌ای تخصصی است كه بر بُنیان‌های علمی استوار بوده، می‌توان آنرا در آزمونِ تجربی محك زد و توسط ابزارها و شیوه‌های روانشناختی در تجربه و عمل جهت مُداوای اختلالات روانی و یا برای جلوگیری از آن ها مورد استفاده قرار داد (هوبر، 1992)..

روان درمانی بعنوان شیوه مُداوا برای مُداوای اختلالات روانی و یا برای مُداوای بیماری‌های جسمی كه منشاء روانی دارند بكاربرده می‌شود. در اینجا اختلال روانی بعنوان اختلال در برداشت حسی از مُحیط، اختلال در تجربه‌های حسی ، اختلال در روابط اجتماعی و اختلالهای عضوی تعریف شُده است. مُشخصه اختلال در این دسته از نابهنجاری‌ها اساسا به این شكل باست كه فرد به هیچ روی و یا تنها در سطحی بسیار محدود و به سختی توان تاتْیرگذاری مُستقیم و خودخواسته را بر رفتارهای خود داراست. علت این نابهنجاریها میتوانند جسمی و یا روانی باشند، می‌توانند تنها بصورت نشانگاه‌های جسمی و یا روانی خود را آشكار سازند، می‌توانند به شكل بُحران‌های روانی آنی خود را نشان دهند و یا اختلالهای ساختاری و عملكردی را دربر بگیرند. در اینجا منظور از ساختارهای روانی آن دسته از بُنیان های روانی هستند که به بصورت ارثی و یا از راه تجربیات زندگی روزمره شكل می‌گیرند، یا بلاواسطه و مُستقیم قابل روئیت هستند و یا وجود آن‌ها را براساس مولفه‌های دیگری می‌توان اثبات كرد. این تعریف از بیماری، روان رنجوری‌ها، اختلالات روان تنی و اختلالات شخصیت را نیز دربر می‌گیرد.

به غیر از عرصه كاربرد روان درمانی برای مُداوای بیماری‌ها باید از پُیشگیری و توان بخشی نیز نام برد و ارزش و جایگاه روان درمانی و كاربرد اقدامات روان‌درمانی را برای این عرصه‌ها مورد ارزیابی و تدقیق قرار داد. روان درمانی را باید بطور مُشخص از مُشایعت كه به شیوه دانایی در چهارچوب حمایت‌ها و مراقبتهای عمومی روانی اجتماعی و مُشاوره صورت می‌گیرد تفكیك نمود. در این شیوه‌ها نیز ازاقدامات روانشناسی بالینی و یا تكنیك‌های روان درمانی استفاده می‌كنند ولی به این خاطر نمی‌توان آن‌ها را روان‌درمانی نامید.

روان درمانی در چهارچوبی مُعین و تحت شرایط شُغلی مُعین در مطبِ روان‌درمانگر صورت می‌گیرد و هر روان‌درمانگری موظف به كار تحت آن چهارچوب است. اصولِ سیاست‌های درمانی، ضوابط اقتصادی، قانونی و اخلاقی آن و همچنین حق ویزیت برای خدماتِ روان درمانی و شیوه های آن همگی در قوانین بهداشت عمومی مُشخص و تنظیم شُده‌اند. از دیدگاه حقوقی هر روان درمانگری با بیمارش در رابطه‌ای خدماتی قرار می‌گیرد كه طبق قوانین نه تنها شكل این رابطه تعیین شُده‌است و باید بین این رابطه با رابطه شخصی تفاوت گذارده ‌شود بلكه در آن جا تاكید شُده‌است كه باید به بیمار طبق بهترین و مُعتبرترین دستاوردهای جدید علم کمك كرد.



بنابراین روان‌درمانی بر دستاوردهای مُعتبر نظری پُیرامون چگونگی شكل‌گیری، بهبود و مُداوای بیماری‌ها و اختلالات روانی كه در عمل به تایید رسیده‌اند استوار بوده و با بهره‌گیری از شیوه‌های به اثبات رسیده علمی و عملی در روان‌درمانی بکار گرفته می‌شود.



طبیعی است كه هرکدام از شیوه‌های روان‌درمانی بر مبنای نظریه‌های عملی از شخصیت و اختلالات آن و همچنین بر اساس نظریه‌ای علمی در مورد شیوه تغییر شخصیت و اختلالات شخصیتی استُوار است، هر شیوه روان‌درمانی با بهره گیری از تكنیكها و تكنولوژی مُعتبرِ علمی و در عمل آزموده‌شده شکل گرفته‌است. بسیاری از شیوه‌های رایج در این عرصه این پُیش شرط را ندارند و یا تنها بعضی از این پُیش شرط‌ها را دارا هستند. اما این به این معنا نیست كه این اقدامات بی‌ارزش هستند. اساسِ كار چنین است كه هر کدام از این شیوه ها و تكنیك های روان درمانی بایستی به محك آزمون های عملی كشیده شوند و در تحقیقاتِ کنترل شده به اثبات برسند.

خوشبختانه در عرض دو دهه گذشته تحقیقاتی كه در این عرصه صورت گرفته است پُیشرفت ها و دستاوردهای بسیاری را جهت كار عملی روان درمانی ببارآورده است.

امروزه نظریات قانع‌کننده و طرح‌های فرامكتبی و همچنین راهنماهای تحقیق شُده درمانی زیادی وجود دارند. آینده و تكامُلِ روان درمانی مُدرن در گرو شیوه‌های ادغام شُده روان‌درمانی قراردارد.

_______________________________________________

روان‌درمانی تخصصی است که با بهره گیری از تشخیص تخصُصی و با بهره برداری و استفاده از شیوه‌های موجود و متُدهای رایج و با اهداف درمانی كه ابتدا بصورت پیش تحقیقی فرموله شده و سپُس تكامل یافته‌اند .

_______________________________________________



هر چیز سودمندی ضررهایی نیز دارد. در مورد روان‌درمانی نیز چنین است. فروید معتقد بود كه روان‌درمانی با جراحی قابل مقایسه است. با این مُقایسه وی می‌خواست ما را وادار به تامُق در این باره کند كه هر “اقدام” روان درمانی تغییراتِ درونی و ساختاری روان را موجب شُده و مُمكن است عوارض عمیقی نیز به همراه داشته باشد، و اینكه روان درمانی می‌تواند برای ساختار روانی سودمند باشد و همچنین مُمكن است به آن آسیب نیز وارد کند. به همین دلیل نیز باید روان‌درمانی را تنها برای معالجه بیماری بكاربرد، یعنی برای مُداوای اختلالها و كاستن از رنجهایی كه به معنای بالینی به آن‌ها بیماری می‌گوییم. از این روی مُشكلاتِ عمومی، مُشكلاتِ زندگی، مُشكلاتِ كاری، مُشكلاتِ تربیتی و یا اختلال در ارتباط با دیگران در زُمره اختلالهای روانی قرار نمی‌گیرند و به همین جهت نیز جزء موضوعاتی نیستند که در روان‌درمانی مورد کار قرار بکیرند.

طبیعی است كه قبل از هراقدام روان‌درمانی باید تشخیصی دقیق صورت بگیرد و بدنبال هر تشخیص یک تشخیص افتراقی نیز الزامی است. به همین جهت در جریان کار با درمانی باید هر روان‌درمانگری اینرا بعنوان نُكته‌ای طبیعی بپذیرد كه نتایج اقدامات خود را مدام مورد بازبینی قراردهد و راههای رسیدن به اهدافِ درمانی را بیازماید. این كار از اینروی بااهمیت است كه با آن جلوی ندانمکاری‌ها در روند كار گرفته می‌شود. هیچ اقدامی برای مُداوا در عرصه پُزشكی نباید بدون کنترل نتایج كار صورت بگیرد و همچنین شیوه‌های روان‌درمانگری نیز بدرستی باید مورد بازبینی قرار ‌گیرند.







چه شاخه‌ها و یا تخصص‌هایی در روان‌درمانی وجود دارد؟



از ابتدی شكل‌گیری روانشناسی علمی در سال 1875 توسط ویلیام وونت در آلمان، تاكنون الگوهای (Paradigmen) متعددی برای شناخت، توضیح و مداوی اختلالات روانی بوجود آمده‌اند كه معروفترین آن‌ها از این قرارند: روانكاوی، روانشناسی عمیقی‌نگر، رفتاردرمانی، رفتاردرمانی شناختی، گفتاردرمانگری مددجو محوری، روان‌درمانی سیستمی و غیره.

هركدام از ین الگوها بنا به نوع نگرشی كه به انسان و روان و جسم وی دارند ساختمان عظیمی را بنا نهاده‌اند به شكل علت‌شناسیï توضیح چگونگي‌ی دوام اختلالات ï تشخیص بالینی اختلالات ï و مداوی اختلالات روانی. به این معنی هركدام از این الگوها برای تشخیص و مداوی اختلالات روانی راه‌ها و شیوه‌های متفاوتی را بكار مي‌گیرند، ولی اهداف همه آن‌ها كمك به رفع اختلالات روانی است و از آن روی كه افراد از هم متفاوت هستند تاثیر این الگوها نیز بر روی افراد مختلف فرق مي‌كند. از ینروی در عمل هیچ روان‌درمانگری تنها با تكیه بر یكی از این الگوها و یا تخصص‌ها نمي‌تواند در امر درمان موفق باشد و باید بنا بر نوع بیماری و در نظر گرفتن شخصیت بیمار تركیبی را از انواع روش‌های مناسب برای آن هر فرد مراجع برنامه‌ریزی کرده و بکار برد.


شیوه‌های كار در روان‌درمانی


روان‌شناسی بالینی و یا روان‌درمانی یكی از شاخه‌های روانشناسی است كه منحصرا به شناخت و مداوی بیماري‌های روانی می‌پردازد.

این نكته به این معنا نیست كه آدم باید مبتلا به اختلالات شدید روانی باشد و یا علائم شدید بیماری از خود نشان دهد تا به مطب روانشاس رجوع كند. هر فردی در رابطه‌ی متقابل با محیطِ زندگي‌اش بسر مي‌برد و مدام در حال تاثیرگذاری و تاثیرگرفتن از محیط زنذگي‌اش است. به این معنا هر فردی داری یك دنیای درون و یك دنیای بیرون است كه شكل‌دادن به هردوی آن دنیاها توسط افکار, احساسات و رفتارهای وی صورت مي‌گیرد .

در راه این تاثیرگذاری و تاثیرپذیری متقابل بسیاری از اوقات چیزهایی در راه درست‌كردن تعادل بین این دو دنیا سخت‌جانی مي‌كنند و توان انسان را بیش‌از حد محدود كرده و فشارهای زیادی را بوجود می‌آورند كه برای حل آنها انسان احتیاج به كمك پیدا می‌كند. شکل این گونه کمکها متفاوت است. كمك مي‌تواند بصورت گپی ازته دل و یا حمایتی واقعی از طرف دوستی كه واقعا دوست است باشد و گاهی هم این کمک حتما باید كمكی تخصصی باشد و توسط متخصص صورت بگیرد.



در کار بالینی با مراجعین به مطب های روانشناسی سه شکل اصلی برای برگزاری جلسات روان درمانی وجود دارد که بنا به نوع مشکل و بهترین راه برای کار بر روی آنها هر مراجعه کننده با یکی و یا با هر سه این شکل کار آشنا می‌شود. این سه شکل در زیر قدری توضیح داده شده اند.


روان‌درمانی فردی





منظور از روان‌درمانی فردی آن شكلی است كه فرد با روان‌درمانگر خود در جلسات ملاقاتی كه فقط آن دو در آن شركت مي‌كنند حضور مي‌یابد. در روان‌درمانی فردی ین امكان فراهم مي‌ید كه فرد با احساسات و افكار خود آشنیی عمیق بیابد، به علت وجود آنها پي‌ببرد، روابط فردی خود را با دیگران و با چیزهیی كه زندگی جمعی را مي‌سازند آشكارتر درك كرده و آنها را بهتر بشناسد و در نگاه كلی شخصیت خود را بهتر درك ‌كند. تنها بعد از ین مرحله است كه فرد مي‌تواند بری رفع مشكلاتی كه وی را فرسوده كرده‌اند اقدام كند، بدون ینكه مانند گذشته دائما حالت ضعف، ناتوانی، درد، خودخوری، سركشی، پرخاش و خشونت و غیره جلوی رفع مشكلاتش را بگیرند.

سرعت و شكل رفع مشكلاتی كه هر شخصی بری كنارآمدن با آنها به روانشناس رجوع مي‌كند از فرد تا فرد متفاوت است. ولی بصورت كلی مي‌توان گفت كه رهیی از مشكلات یعنی یادگیری جدید، یعنی یادگیری چیزها و روابط به نوعی دیگر، به نوعی كه دیگر فرد دست وپابسته اسیر مسائلش نباشد. ین یادگیری روندی است كه سرعت و كیفیت آن در جریان روان‌درمانی كاملا بعهده خود فرد است و روان‌درمانگر بحكم كسی است كه تشریح ین راه، نحوه شروع آن، پیش‌بردن آن و به سرانجام رساندن آنرا حمیت مي‌كند.



روان‌درمانی گروهی





روان‌درمانی گروهی شكل دیگری از روان درمانی است كه بری مسائل معینی برقرار مي‌گردد. و معمولا شكل پیشرفته‌تری نسبت به روان‌درمانی فردی دارد. بری تشخیص ینكه روان‌درمانی گروهی بدرد چه كسی مي‌خورد هر فردی تعدادی جلسات روان‌درمانی فردی را پشت سر مي‌گذاردو سپس مي‌تواند به جمعی از كسانی كه همان مشكلات را دارند بپیوندد. در ین حال اعضاء شركت‌كننده در گروه رفته‌رفته به شكل روابط نزدیك هر عضو دیگر درآمده و هر عضو گروه از حمیت كنترل‌شده اعضی گروه برخوردار شده و تمام نقش‌هی جدید و چیزهیی را كه مي‌خواهد یادبگیرد تا به رابطه بهتری با دنیی درون و دنیی بیرون خود دست بیابد در تمرین با دیگران آنها را در خود درونی كند.



مشاوره خانوادگی و خانواده‌درمانی





در خانواده‌درمانی تمام اعضاء یك خانواده به عنوان تك‌تك اعضاء یك سیستم شركت مي‌كنند. در ابتدا فقط مشكلاتی حضور دارند كه تاب و توان یكیك اعضاء را سلب كرده‌اند. هركدام از اعضی خانواده علیرغم تلاشهی بسیارشان بری كنترل دامنه مشكلات رفته‌رفته به جیی رسیده‌اند كه نمي‌توانند با یكدیگر و بعنوان تك‌تك اعضاء یك سیستم مشكلاتشان را حل كنند. بلكه هركدام با رفتارشان باعث پیدار ماندن مشكلات و سختتر شدن آنها مي‌شوند.

در ین حال مهم است اشاره شود كه در ینجا چیزی بعنوان تقصیر و یا گناه وجود ندارد و اصلا مهم نیست كه چه كسی مسبب مسائل شده‌است. بلكه هدف اول در خانواده‌درمانی فهمیدن نقش تك‌تك اعضاء خانواده بری برنامه ریزی و ایجاد تغییرات لازم در سیستم خانواده است. در ین شکل از كار درمانی خانواده بعنوان یك سیستم حضور دارد و مي‌آموزد كه راهها و نظم‌هی جدیدی یجاد كند و آنها را بكاربسته تا ین روابط جدید جانشین روابط قبلی شوند. خانواده بعنوان یك سیستم مي‌آموزد تا بجی سرپوش‌گذاشتن بر مشكلات كه تنها موجب پابرجانگاه‌داشتن آنها مي‌شود بری یكیك مشكلات راههی جدیدی بیابد. طبیعی است كه شناخت پیدا كردن تك‌تك اعضاء خانواده از روندهی فكری، احساسی و رفتاری خود و درك نقش و موقعیت خود بعنوان یك عضو از سیستم خانواده در تمام طول روان‌درمانی نقش اساسی بازی مي‌كنند.

مشكلات آموزشی و تربیتی که پدر و مادر و فرزندانشان با آن روبرو می شوند نیز در ین شیوه از كار بالینی به نحو بهتری نسبت به اشكال دیگر روان‌درمانی نتیجه می دهد.
//////////////////////////////////////////
مادر و پدرها معتقدند که همیشه بهترین چیزها را برای بچه‌ها می‌خواهند. و با این وجود همیشه با آنها مشکل دارند. ...
تعلیم و تربیت سالم یک علم است. این علم را باید مناسب با رشد بچه ها آموخت و هر روز باید آموخته‌ها را صیقل داد تا بتوان یاور خوبی برای بچه ها بود. ...
اگر فقط آدم بزرگ باشی راه به جایی نخواهی برد... آدم بزرگ بچه‌ای است که بزرگ شده چون روزهای تولد بیشتری را پشت سر گذارده‌است. زنده بودن یک غریضه است. در این غریضه همه جانداران سهیمند. برای رشد کردن باید زندگی کرد. فقط زنده بودن کافی نیست. برای زندگی کردن باید هنر زندگی را آموخت. شناخت واقعی چیزها، آماده تغییر بودن و پناهنده سنت نشدن اولین قدم در راه یادگرفتن هنر زندگی است.
----------------------
بچه ها می آموزند آن طوری باشند که زندگی می کنند



بچه ها ...

وقتی با سرزنش و انتقاد زندگی می‌کنند می آموزند بی اعتماد به خود باشند.

وقتی با خشونت زندگی می‌کنند می آموزند که جنگجو باشند.

وقتی با ترس زندگی می‌کنند می آموزند که بُزدل باشند.

وقتی با ترحم زندگی می‌کنند می آموزند که به خود احساس ترحم داشته باشند.

وقتی با تمسخُر زندگی می‌کنند می آموزند که خجالتی باشند.

وقتی با حسادت زندگی می‌کنند می آموزند که در خود احساس گناه داشته باشند.


اما ...

اگر با شکیبایی زندگی کنند بردباری را می آموزند.

اگر با تشویق زندگی کنند اعتماد و اطمینان را می آموزند.

اگر با پاداش زندگی کنند با استعداد بودن و پذیرندگی را می آموزند.

اگر با تصدیق شدن زندگی کنند عشق را می آموزند.

اگر با توافق زتدگی کنند دوست داشتن خود را می آموزند.

اگر با تایید زندگی کنند با هدف زندگی کردن را می آموزند.

اگر با صداقت زندگی کنند حقیقت را می آموزند.

اگر با انصاف زندگی کنند دفاع از حقوق را می آموزند.

اگر با اطمینان زندگی کنند اعتماد به خود و اعتماد به دیگران را می آموزند.

اگر با دوستی و محبت زندگی کنند زندگی در دنیای امن را می آموزند.



بچه شما چطور زندگی می کند و چه می‌آموزد؟