Subscribe:

Ads 468x60px

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۳۱, شنبه

گفتگو با یک مادر داغدیده ی کرد اهل شمال کردستان در یکی از کشورهای اروپایی.



گفتگو با یک مادر داغدیده ی کرد اهل شمال کردستان در یکی از کشورهای اروپایی.
من! سلام مادر خوبی شما کردی ؟ اهل کجای کردستانی مادر؟
مادر کرد!! من بله کردم کرمانجی میفهمم سورانی سخت میفهمم  من اهل کردستان ترکیه هستم دارای 7 پسر و یک دختر هستم 3 از پسرهایم بدست ترکها کشته شده اند خیلی از جوانهای ما را همین طوری بدون هیچ سببی دستگیر میکنند و به زندان می اندازند.
من! مادر آن کشورها اشغالگرند و دشمن هستند مگر میشه به دشمن باور نمود متاسفم مادر خیلی نارحت شدم از این خبر ما همه نوعی مورد ظلم و ستم قرار گرفته ایم و حقوقمان توسط اشغالگران پایمال شده است.


مادر کرد! بله متاسفانه از همه قسمتهای کردستان به ما ظلم شده است خدا حق ما را از ظالمان بگیرد.  ما خانه داشتیم تازه پسرم عروسی کرده بود  سال 1988 بود شوهرم رفت آجر و بلوک خرید خانه ساختیم  خیلی خرج کردیم گوسفند و گاو فروختیم  تا خانه خوبی بسازیم گفتیم وطن خودمان است زمین داریم همه چیز داشتیم. یک روزی بارانی بود  نزدیک به 40 تا 50 نفر از مامورین ترکیه آمدند درب خانه امان و گفتند 3 روز موهلت دارین که اینجا را ترک کنید اگر این کار را نکنید همه را زندانی میکنیم و یا میکشیم میگیم په کا کا آمده شما را کشته است خدای خیلی ترسیدیم ماموران رفتند  و ما هم با ترس و لرز مانده بودیم خدایا چکار کنیم اینها شب می آیند و مارا میکشند  بعدش اعلام میکنند در تلویزیونهایشان که گویا حزب کارگران آمده دست به این کار زده است. خلاصه شب تا صبح هرگز نخوابیدیم روز بعد 8 مامور دیگر آمدند گفتند باید همه دهکده اینجا ترک کنند  گفتیم به ما وقت دین که ما بتوانیم حد اقل  جای دیگر برای خود پیدا کنیم یکی از ماموران برگشت گفت 10 روز دیگر ما بیایم اینجا و شما اینجا باشید ما مجبوریم شما را به رگبار به بندیم و همه تون را بکشیم.
من! ماموران وقتی آمدند دیگر شما را مورد اذیت و آزار قرار ندادند؟
مادر کرد!  بله میزدند بیشتر پسرانم را با مشت و لگد و قنداغ تفنگهایشان میزدند و خیلی آزارمان دادند خدا نابودشان کند خیلی اذیتمان کردند آنها آن بی وجدانهای خدانشناس ترک.
بعد در همان روز یعنی روزیکه مامورین آمدند درب خانه ما شوهرم با پسر بزرگم رفت برای شهرهای دیگر کردستان تا حد اقل جای پیدا کنند خدا خیرش بده یک خانواده به نام عزیز یک خانه 4 اتاقه به ما دادند روز بعد شوهرم آمد و گفت ما مجبوریم اینجا را ترک کنیم اگر جان خودمان را دوست داریم و نمیخواهیم بمیریم.
در حال جمع و جور کردم وسائیل خانه بودیم یک دفعه 4 مامور مسلح خیلی خشن آمدند گفتند شما چرا اینجا را ترک نکرده اید شوهرم بدو بدو رفت کاغذی که مامورین به ما داده بودند به مامورین نشاندادند و گفتند خیلی خوب حالا شما چکار میکنید کجا میخواهید بار کنید و نقل مکان کنید؟  شوهرم گفت یک جای در شهر به طور موقت پیدا کرده ایم خلاصه ما راه افتادیم درب خانه قفل کردیم خیلی از وسائیلهای هنوز در داخل خانه مانده ما تنها چیزهای گرانبها مثل طلا و چیزهای سبک قیمتی با خودمان بردیم
فردای همان روز من و شوهرم و پسر بزرگم برگشتیم که با ماشین وسائیلهای خانه مان به بریم دیدم که خانه ما با خاک یکسان شده است و حتی خبری از دهکده وجود ندارد دیدم که یک بوردیزر کار میکند و خاکها را صاف میکند رفتیم باهش حرف بزنیم ایستاد و گفت برین اگر نرین دستگیر میشین دیشب په کا کا اینجا بوده است و درگیری سختی روی داده است به سبب این درگیری چند دهکده با خاک یکسان شده اند رفتیم کمی پائین تر دیدیم یک پیره زن گریه میکند و میگه ترکها فرزندانم را کشتند شوهرم را کشتند من را بکشید چرا عزیزانم را کشتید بی ناموسهای ترک دهکده را قتلعام کردند. شوهرم کمی آب به ایشان دادیم و کمی آرام گرفتند ما را بخوبی میشناختند  منیجه نام داشتند از اهل و طایفه شکاک بودند خیلی زن خوبی بود در آن دهکده زنی نمونه و شجاع بودند. خلاصه ما تا شب ماندیم خیلی نگران بودیم  دیدیم که شب دیگر خیلی سرد است پسرم گفت مادر باید بریم ترکها بی ناموسند ما را میکشند بریم شوهرم گفت نمیام شما برین سالها زحت کشیده ام یک روز ترکها نابودش کردند من و پسرم راه افتادیم شوهرم یک تفنگه گابت روسی در داخل یکی از خانه های که برای بستانها ساخته شده بودیم قایم کرده بودند گفت میرم آن اسلحه بر میدارم باید انتقام بگیرم مگر من چقدر باید عمر کنم حالا 54 سالم است باید بمیرم بگذارید با مرگی شرافت مندانه سر را به زیر خاک به برم خدا حاحظی از ما نمودند و رفتند  به سوی زمینها  و ما هم راه افتادیم بسوی شهر از همان روز تا بحال اگر شما شوهرم را دیده باشید من هرگز ایشان را ندیدم خیلی با قره قولها سرزدیم و تماس گرفتیم اما متاسفانه بدون جواب ماندیم. یک روز پسرم گفت بگذار بریم سری بزنیم به زمینهایمان به بینیم شاید پدرم آنجا باشد رفتیم دیدیم که از شدت گرسنگی فوت نموده و اسلحه اش زیر سرش همانطور که شد حتی یک گلوله نیز شلیک نکرده بودند.
من و فرزندانم تصمیم گرفتیم ترکیه را ترک کنیم 3 از فرزندانم به اضافه دخترم گریلا هستند و از خاک مقدس کردستان دفاع میکنند من را سر بلند نموده اند.
متاسفانه ترکها نزدیک به 4000 دهکده در کردستان با خاک یکسان نمودند و بعضی ها همراه با خانواده سوزانده شداند و چون کسی نبود و میدیای هم نبود دردمارا و صدای ما را به گوش جهانیان برساند همینطوری حق ما پایمال شده در ترکیه آمریکا دوست ترکیه است بر جنایتهای ترکها چشم پوشی میکنند چون مصالحش در ترکیه میباشد.
من باید برم کار دارم متاسفانه نتوانستم همه دردهایم را برای شما تعریف کنم.
خدا نگهدارتان باشد خدا حافظ.
با شعار زنده باد سروک آپو از هم خدا حافظی نمودیم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر