Subscribe:

Ads 468x60px

۱۳۹۷ آذر ۲۸, چهارشنبه

آن ۳ کلمه که زندگی مرا به کلی دگرگون ساخت! 🔻خاطره اولین دیدار مجاهد قهرمان، محمد سیدی کاشانی با حنیف کبیر،‌ بنیانگذار سازمان مجاهدین خلق ایران



آن ۳ کلمه که زندگی مرا به کلی دگرگون ساخت! 🔻خاطره اولین دیدار مجاهد قهرمان، محمد سیدی کاشانی با حنیف کبیر،‌ بنیانگذار سازمان مجاهدین خلق ایران
🔺دیداری که بازتابش تا امروز ۵۳ سال امتداد یافت! 🔸...از فردای فاجعه ۱۵خرداد۴۲ نطفه تشکیل سازمانهای مخفی با خط مشی مبارزه مسلحانه، در ذهن تعدادی از جوانان روشنفکر انقلابی که اکثراً دانشجو بودند، بسته شد. هیچ راهی دیگر باقی نمانده بود. حس «مبارزه مسلحانه تنها راه مقابله با شاه است» حس اغلب اعضای نهضت آزادی بود. همه منتظر تشکیل سازمان مخفی بودیم. 🔸در اواسط شهریور 43 مسئولم (در نهضت آزادی) اطلاع داد: «پس فردا ساعت ۵ بعدازظهر بیا خانه ما».

چند دقیقه قبل از موعد، زنگ را فشردم. در را باز کرد و با لبخند خفیفی پذیرایم شد و به اتاقی هدایتم کرد. در آن اتاق دو نفر جوانتر از من نشسته بودند. بلند شدند. دست دادم. یکی از آنها خودش را ناصر (مجاهد شهید ناصر صادق) معرفی کرد و دیگری احمد (مجاهد شهید دکتر احمد). 🔸یکی دو دقیقه بعد در اتاق باز شد و مردی چهار شانه و بلند بالا وارد شد. ۲۶-۲۷ساله با چهره‌ای گندمگون و نسبتاً استخوانی که چشمهایی سیاه در آن می‌درخشید. موهای نیمه مجعد مشکی، نه بلند و نه کوتاه بر بالای پیشانی بلندش، جلوه‌ای خاص به چهره با صلابتش داده بود، سلام کرد و خودش را محمد معرفی نمود. دستم را محکم فشرد. با ناصر و احمد دست داد و با لبخندی بر لب نشست و ما را هم به نشستن دعوت کرد. پس از کمی صحبت درباره حوادث سیاسی روز، صحبت اصلی را آغاز نمود. با لحنی آرام و سنگین و با لهجه زیبا و نه چندان غلیظ آذری. 🔻(محمد آقا بعد از اینکه از تجارب شکستهای مبارزات معاصر مردم ایران، و وضعیت فقر و نداری مردم گفت) در حالی که چشم به چشمهایم دوخته بود، با صدایی خفه گفت: «محمد چیه این زندگی؟» و سکوت کرد. 
این ۳کلمه او مثل تیر، در عمق ضمیرم نشست و تکانم داد. این جمله که هرگز از خاطرم نخواهد رفت! 🔸دیدار با محمد آقا و به‌خصوص آن ۳ کلمه، نقطه عطف منحنی زندگیم بود و آن را به کلی تغییر داد.
تا آن روز من جوانی روشنفکر بودم که از رنج مردم رنج می‌بردم ولی کاری جدی برای پایان دادن به این رنجها نمی‌کردم. درسم را می‌خواندم، به کلاس موسیقی می‌رفتم؛ با دوستانم به کوه می‌رفتیم و زندگیم را می‌کردم. 🔻اما از فردای آن روز خودم را به محمد آقا و آرمانها و راهش سپردم و از هر چه غیر از آن بود، بریدم.

ما در صحبت به روی غیر ببستیم
از همه باز آمدیم و با تو نشستیم
هرچه نه پیوند یار بود بریدیم 
هر چه نه پیمان دوست بود گسستیم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر